خزانهدار بىآرام و قرار شده ، جمعى را كه مبلغها براى سيد برده بودند گفت : وجوهى كه از من گرفتهايد بازآريد ، و الا همه رسوا خواهيد شد . از آن جمله خواجه پيرعلى بن خواجه محمد بايزيد كه محرم اسرار سيد بود و تمسكات بنام خود بخزانهدار و مبلغها ستانده ، به سيد تسليم كرده بود متقاضى گشته ، زر طلب نمود و او هرروز دفعى مىگفت ، تا سخن بخشونت رسيد و مهم بتطويل انجاميد . كار از پردهپوشى درگذشت و كيفيت اين قيلوقال معروض ميرزا شاهرخ گشت . پادشاه بنفس نفيس در مقام تفتيش آمده ، چون سيد بر انكار اصرار نمود حكم فرمود كه :
پير على آنچه از خزانهدار گرفته باشد تسليم نمايد و هركس هرچه برسيد موجه سازد باز دهد . بنابرين خواجه پيرعلى و جمعى ديگر كه در ميان آن معامله بودند مقيد گشتند و سيد بدين عنايت مستظهر شده ، هم چنان بر مسند وزارت متمكن بود . اما آن جماعت دربند افتاده بودند سخنانى را كه تا غايت از وهم سياست با خود نمىتوانستند گفت بآواز بلند بر سر ديوار بر زبان مىآوردند .
بيت
وقت ضرورت چو « 1 » نماند گريز * دست بگيرد سر شمشير تيز
و جمعى ديگر كه رشوتها به سيد داده بودند از هرطرف بفرياد و فغان آمدند . سيد تأملى بسزا نمود . مصلحت چنان دانست كه مبلغ دويست تومان قبول نمايد و خود را در معرض جواب تقرير معارضان درنياورد - - و خط قبول سپرد كه مبلغ مذكور را در عرض يك سال فرود آورد « 2 » - - .
هامش
( 1 ) خ : چه
( 2 ) در خ اين عبارت در اصل نبوده و با خط ديگر در حاشيه افزوده شده