پادشاه و فناى وزير بدخواه قرين يكديگر ، او را زنده نمىبايد گذاشت .
بيت
چو فرصت يافتى « 1 » بر خصم غدار * مكن تقصير و مغزش را برون آر
بنابرآن ارغون خان حكم فرمود كه صاحب ديوان را بموقف يرغوى آرند و امراء همت بر تحقيق آن مهم گمارند . آنگاه صاحبى را بموجب فرموده دستها بسته ، بر سر ديوان حاضر گردانيدند و جهانيان فرياد و فغان باوج آسمان رسانيدند كه : در ارزاق خلايق چرا بستهاند خاطر بىنوايان و مسكينان را چون دل هنرمندان بچه جهته شكستهاند ؟
خواجه شمس الدين محمد در جواب اهل بغض و حسد گفت : تقصيرات « 2 » بنده كه اصحاب غرض بعرض رسانيدهاند يكى را صد اعتراف مىآرم ، اما از تهمت انديشهء غدر « 3 » و خيانت نسبت با حضرت ولىنعمت مطلقا علم و خبر ندارم .
بيت « 4 »
نه بر زبان گذرانيدهام ، نه بر خاطر * نه در عقيدهء من بنده هرگز اين بودست
طلاقت لسان و فصاحت « 5 » بيان هيچ فايده نداد . مصرع : با حكم قضادم مسيحا چه كند ؟ و حكم شد كه بنياد فضايل و معالى « 6 » - - را « 7 » - - خراب كنند و سرچشمهء جود و احسان سراب گردانند « 8 » . خواجه چون دانست كه خلاصى ممكن نيست غسلى كرد و دوگانهاى از بهر يگانهء حقيقى بگزارد « 9 » و مصحفى كه همراه داشت برسم تفأل بگشاد ، اين آيه برآمد كه :
« إِنَّ
هامش
( 1 ) خ : يافتم
( 2 ) خ : تقصير است و در ق نيز چنين بوده و تراشيده و درست كردهاند
( 3 ) خ : غد
( 4 ) خ : قطعه
( 5 ) خ : طلاق لسان فصاحت
( 6 ) خ : معانى
( 7 ) در خ اين كلمه نيست و در ق با خط ديگر بالاى سطر افزوده شده
( 8 ) خ : سيراب كنند
( 9 ) خ و ق : بگذارد