از محنت سراى دنيا بجنت اعلى خراميد و جهان فضل و هنر را با خود در دل خاك نهان « 1 » گردانيد ، مصرع : اى خاك چه دانى كه چه در بر دارى ؟ خواجه شمس الدين محمد از مسند وزارت برخاسته « 2 » بر پلاس تعزيت نشست و صبحوار با تن سرد جامه بر تن دريده ، چهره را به خون دل شسته « 3 » .
بيت
ز مژگان دم بدم خوناب مىريخت * مگو خوناب ، خون ناب « 4 » مىريخت
سلطان احمد « 5 » مراسم پرسش بجاى آورده ، صاحب ديوان را خلعت خاص كرامت فرمود و باصناف رعايت و الطاف خاطر غمگين او را تسلى مىداد . درين اثناء شاهزاده ارغون نشانها به اطراف ممالك فرستاد كه : اسباب صاحب را به تصرف نواب اينجانب گذراند و گماشتگان او را از شروع در مهمات و معاملات آن « 6 » به كلى بازدارند و چون شاهزادهء عالىجناب در حوالى عراق اقامت داشت عراقيان هراسان گشته ، هر كس از وكلاى صاحب آنچه در تصرف او بود بقبضهء اختيار ارغون خان بازگذاشت و شاهزاده بنفس نفيس بجانب مدينهء بغداد خراميد « 7 » و عمال و متصرفان اموال آن ديار را از چاشنى انعام جرعهاى چشانيد و در اوايل سنهء اثنى و ثمانين و ستمائه « 8 » با لشكر حاضر « 9 » عازم بلاد شرقى گشت . همهوقت درين انديشه كه سرير سلطنت پايدار از قبضهء
هامش
( 1 ) خ : خاك روان نهان
( 2 ) خ و ق : برخواسته
( 3 ) خ : به خون شسته
( 4 ) خ : خوناب خوناب
( 5 ) خ : سلطان محمد
( 6 ) در ق روى كلمهء آن خط كشيده شده .
( 7 ) خ : خراميدن
( 8 ) سال 682
( 9 ) خ : حاظر