اعتبار بود و پاى آن شومقدم را بشيراز و دستش را بعراق برده ، يكى از فضلاء اين بيت نظم نمود :
بيت
مىخواست كه او دست رساند بعراق * دستش نرسيد ليك دستش برسيد
نقلست كه شخصى زبان مجد الملك به صد دينار از داروغهء تبريز بخريد « 1 » و اين رباعى را يكى از اهل طبع در قضيهء او انشاء كرد « 2 » :
رباعى
روزى دو سه سردفتر تزوير « 3 » شدى * جويندهء ملك و مال و تقرير « 4 » شدى
اعضاى تو هريكى گرفت اقليمى * فى الجمله بيك هفته جهانگير شدى
مرد عاقل آنست كه بسبب ميل جاه و حشمت و نيل چندروزه كامرانى و دولت خود را در ورطهء هلاكت « 5 » نيندازد و در دار دنيا نفس نفيس را هدف تير ملامت و در سراى عقبى بدن عزيز را مستحق عذاب و عقوبت نسازد .
قطعه
گرفتمت كه رسيدى بدآنچه مىطلبى * گرفتمت كه شدى آن چنان كه ميبائى
نه هرچه يافت كمال از پيش بود نقصان ؟ * نه هرچه داد ستد باز چرخ مينائى ؟
القصه : چون مجد الملك رخت هستى بباد فنا داد سلطان احمد نوبت ديگر صاحب علاء الدين « 6 » را بحكومت بغداد فرستاد . خواجه عطا ملك هرچند به خود قرار داده بود كه بقيهء عمر در گوشهاى منزوى بوده ، پيرامن
هامش
( 1 ) خ : برد
( 2 ) خ : در قصه او نشان كرد
( 3 ) ق : تروير و خ : تزوير
( 4 ) ق : تزوير و سپس آن را در حاشيه اصلاح كرده و « تقرير » نوشتهاند
( 5 ) خ : هلاك
( 6 ) خ : على الدين