بعرض سلطان احمد رسيده ، حكم فرمود كه مجد الملك را مقيد و مغلول گردانيدند و ايضا يرليغ نافذ گشت كه آنچه در زمان اباقا خان بزجر از علاء الدين عطاملك گرفته بودند باز دادند . خواجه علاء الدين بسمع اشرف اعلى رسانيد كه : هرنعمتى - - كه « 1 » - - ما برادران « 2 » در مدت ملازمت يافتهايم از فواضل « 3 » صدقات حضرت سلطانيست و حالا من بنده همه را درين محل ايثار مىكنم و اشارت نمود تا آن اموال بىقياس را كه باورد « 4 » كرده بودند حضار درگاه پادشاه از يكديگر بربودند « 5 » . آنگاه از موقف جلال حكم لازم الامتثال صدور يافت كه امراى عظام بپرسش مهم مجد الملك اشتغال « 6 » نمايند . ايشان بموجب فرموده عمل نموده ، در آن اثناء در ميان اقمشهء مجد الملك مقدارى از پوست شير بيرون آمد كه بزعفران و شنجرف سطرى چند بر آن نوشته بودند و چون اتراك منكر سحر مىباشند از آن نوشته خائف گشته ، در آن باب قيلوقال بسيار واقع شد . آخر الامر باستصواب قامان و نجشان مقرر گشت كه : آن تعويذ را به آب « 7 » آغشته ، عصارهء آن را مجد الملك بياشامد ، تا نتيجه به دو عايد گردد . مجد الملك از قبول اين معنى ابا و امتناع نمود ، چه گمان برد كه آن نوشته را شيخ عبد الرحمن دوست صاحبديوان در ميان متاع او پنهان كرده و در ضمن آن مكيدتيست . القصه : گناه بر مجد الملك ثابت گشت ، اما سنجاق نويان بقتل « 8 » او رضا نداد و مقارن اين حال سونجاق پهلو بر بستر ناتوانى نهاده ،
هامش
( 1 ) در خ اين كلمه نيست و در ق با خط ديگر افزوده شده ،
( 2 ) در ق « بران » و روى آن خط كشيدهاند
( 3 ) خ : فواصل
( 4 ) خ : باور
( 5 ) خ : بودند
( 6 ) ق : اشغال
( 7 ) در ق اين كلمه بالاى سطر افزوده شده
( 8 ) خ : بر قتل