و عنان اسبش گرفته ، گفت : قاآن ما را جهة سرانجام مهام ديوان « 1 » گذاشته است ، تو بىمشورت كجا ميروى ؟ امير احمد جواب داد كه :
من حسب الحكم بملازمت قاآن مىروم . مقارن اين حال جمعى از ملازمان قاآن از اردو به شهر مىآمدند . بسر پل رسيده و امير احمد استغاثه نزد ايشان برده ، آن جماعت او را از چنك وزير خطائى خلاص كردند و امير احمد باردو شتافته ، طبقى سياه پر مرواريد سفيد بود و كاردى بر زبر آن نهاد ، ترغوئى سرخ بر آن پوشيد و به نظر پادشاه دادگستر رسانيد . قاآن پرسيد كه : سبب اين ترتيب چيست ؟ جواب داد كه : در بدايت حال كه ببندگى قاآن رسيدم ريش من مانند اين طبق سياه بود و در ملازمت آستان سلطنتآشيان بسان مرواريد سفيد گشت . اكنون وزير خطائى داعيه دارد كه بكارد حلق مرا مانند اين ترغو سرخ گرداند .
نايرهء غضب قاآن از استماع اين سخنان اشتعال يافته ، باحضار وزير خطائى مثال داد و قبل از وصول ايلچيان وزير خطائى از كيفيت واقعه آگاه شده ، بقلعهاى كه در تصرف گماشتگان حاكم ماچين بود پناه برد .
اهالى قلعه از قدوم او مستبشر و بوصول او مستظهر گشتند . قاآن حكم فرمود كه جمعى از امراء با طالب منجنيقى « 2 » كه در آن اوان از بعلبك آمده بود و در آن فن مهارت بىنهايت داشت بمحاصرهء آن حصار اقدام نمايند . امراء به ظاهر آن حصن حصين رفته ، بموجب فرمودهء پادشاه روى زمين قيام نمودند . وزير خطائى در خفيه بامراء پيغام داد كه : من زياده گناهى ندارم . غايتش آنكه بنابر عداوتى كه در ميان ارباب مناصب « 3 »
هامش
( 1 ) خ : ديوانى
( 2 ) ق : منحقى
( 3 ) خ : مناسب