اجازت باشد بنده پيشتر به آن مملكت رفته ، به ترتيب طوى پادشاهانه قيام نمايم و ملك اشرف شرف رخصت ارزانى داشته ، چون امير شيخ بشيراز درآمد اهالى آن ديار را با خود متفق ساخت و طبل مخالفت ملك اشرف فروكوفته ، هيچكس از اشرفيان را بدان ولايت راه نداد . ملك اشرف محاصرهء آن بلده مصلحت نديده ، بناكام مراجعت نمود . در آن اثناء ايلچى نزد امير مبارز الدين محمد مظفر كه در خطهء يزد بود ارسال داشتند و التماس ملاقات فرمود . امير محمد جواب داد كه : اگر آن جناب را خاطر متوجه آنست كه شرف تلاقى از سر صدق و صفا روى نمايد مولانا شمس الدين صاين قاضى را كه پيوسته در مجلس اشرف زبان بغيبت ما مىگشايد بدان جانب ارسال دارد . ملك اشرف بنابر استمالت خاطر امير محمد مظفر مولانا را گرفته ، مقيد بيزد فرستاد و چون خدمت مولوى به آن خطه رسيد شفعاء انگيخته ، منظور نظر عاطفت و احسان گشت . آنگاه امير محمد مظفر از يزد بكرمان شتافته ، ميان آن جناب و مولانا شمس الدين مبانى عهود و ميثاق استحكام تمام يافته ، مقرر بدان شد كه مولانا قلعهء سيرجان را كه در تصرف پسر او بود بملازمان امير محمد سپارد و زمام حل و عقد امور مملكت در قبضهء اقتدار مولانا باشد و هرسال « 1 » مبلغ صد هزار دينار كپكى علوفه گيرد . بعد از آن خدمت مولوى بجد تمام و جهد مالا كلام كمر خدمتگارى جناب مبارزى بر ميان جان بست و چون اين معنى موافق مزاج خواجه تاج الدين عراقى و بعضى ديگر از اعيان مملكت كرمان نبود خدمت مولوى را بر آن
هامش
( 1 ) خ : هرساله