خواجه نظام الملك رحمه اللّه « 1 » بعد از تحرير اين مقدمات مثبت گردانيده كه از جملهء قصههاى حسن صباح يكى آن بود كه : در حلب نوعى از رخام مىباشد كه از آن ظروف واوانى سازند . وقتى در آن بلده بر زبان سلطان گذشت كه : مقدارى از آن باصفهان بايد برد . شخصى از اهالى سوق العسكر برين سخن مطلع شده بود و بعد از مراجعت سلطان دو كس از مكاريان عرب را گرفته ، كه اگر پانصد من ازين سنك رخام باصفهان رسانيد كرايهء معهود مضاعف دهم و يكى از مكاريان را شش شتر بود و ديگرى چهار شتر و هريك پانصد من بار حاصهء خود نيز داشتند و اين پانصد من را اضافهء بارهاى خاصهء خود كرده ، بر شتران مذكور مساوى قسمت نمودند و سنگها را باصفهان رسانيدند . چون سوقى اين خبر را معروض داشت سلطان مبتهج گشته ، سوقى را خلعت داد و مكاريان را هزار دينار انعام فرمود . مكاريان مرا گفتند : اين وجه را در ميان « 2 » ما تقسيم نماى . صاحب شش شتر را ششصد دينار دادم و خداوند چهار شتر را چهار صد - - دينار « 3 » - - . خبر اين قسمت بدان مخذول رسيد . گفت :
در تقسيم خطا كرده است و مال سلطان بنا واجب داده و حق مستحق بذمت سلطان باقى گذاشته ، هشتصد دينار به مالك شش شتر بايستى داد و دويست دينار به مالك چهار شتر . همان روز اين سخن را بعرض رسانيدند ، سلطان مرا طلب فرمود . پيش رفتم . آن مخذول ايستاده بود . سلطان مرا بديد و خندان شده ، قصه پرسيد . مخذول خود را مقبوض و عبوس گرفته ، اين سخن آغاز كرد كه : مال سلطان بنا واجب دادهاند و حق
هامش
( 1 ) خ و ق : رحمة الله
( 2 ) ق : را ميان
( 3 ) اين كلمه در ق نيست