امام باستفاده مشغول گردانيد و خود بطريق زهد زاويهاى اختيار كرد و گاهى سخنان اعتزال و الحاد از وى روايت مىكردند و وقتى بكفر و زندقهاش منسوب مىساختند و او انتساب خود بعرب مىنموده ، مىگفت :
من از آل صباح حميرىام . پدر من از يمن بكوفه و از كوفه بقم و از قم برى آمد و ليكن مردم خراسان ، خصوصا اهالى ولايت طوس برين سخن انكار كرده ، مىگفتند : پدران او از روستاهاى اين ولايت بودند . القصه آن مخذول با من و خيام روزى گفت كه : اشتهار تمام دارد كه شاگردان امام موفق بدولت مىرسند . اكنون شك نيست كه اگر ما همه به آن مرتبه نرسيم يك كس از ما خواهد رسيد ، شرط و پيمان ما چگونه است ؟
گفتيم : بهروجه كه فرمائى - - عهد كنيم . گفت : « 1 » - - عهد ميكنيم كه هريك را از ما دولتى ميسر گردد على السويه مشترك باشيم و صاحب آن دولت خود را ترجيحى ثابت نكند . گفتيم : چنين باشد و برين جمله معاهده واقع شده ، تا روزگارى برين بگذشت و من از خراسان بماوراء النهر و غزنين و كابل افتادم و چون معاودت نموده ، متقلد قلادهء وزارت گشتم در اوان سلطنت سلطان البارسلان حكيم خيام نزد من آمد . آنچه از لوازم حسن عهد و مراسم حفظ وفا باشد بجاى آوردم و مقدم او را بموجب اعزاز و اكرام تلقى نمودم . بعد از آن گفتم : به حمد اللّه جمال حال تو بحليهء فضل و كمال آراسته است . ترا ملازم سلطان بايد شد ، چه بنابر معهودى كه ميانهء ماست منصب وزارت مشتركست . شرح فضيلت و غايت درايت ترا بنوعى در ضمير سلطان ممكن گردانم كه مثل من بدرجهء
هامش
( 1 ) - در خ اين عبارت نيست