بيت
دست وفا در كمر عهد كن * تا نشوى عهدشكن جهد كن
گفتم : حاشا . گفت : آرى مكارم بىغايت و الطاف بىنهايت مبذول مىدارى ، و ليكن خود ميدانى كه معاهدهء ميان ما نه اين بود .
گفتم : سمعا و طاعة « 1 » ، جاه و منصب ، بل ساير موروث و مكتسب در ميانست . بعد از آن او را بمجلس سلطان درآوردم . در مجال مناسب تعريفات كرده ، احوال گذشته را كه ميان ما واقع بود بعرض رسانيدم و چندان از وفور دانش و محامد سير و مراضى اخلاق او با سلطان گفتم كه بدرجهء اعتماد و اعتقاد رسيد و بمقتضاى كلمهء « الولد سرابيه » او نيز مانند پدر شخصى مشعبد ، مزور ، محيل ، مدبر بود و خود را در لباس امانت و صيانت مىنمود ، تا در اندك فرصتى در مزاج سلطان تصرف بسيار كرد و بدان مرتبه رسيد كه در بسى امور خطير و مهمات جليل كه براستى و ديانت متعلق بود سلطان بنابر سخن « 2 » او نهاد و در تمشيت بقول او عمل نمود . غرض از تمهيد اين مقدمات آنكه : او را بدين درجات رسانيدم و عاقبت از قبح « 3 » سريرت او مفسدها پيدا گشت و نزديك رسيد كه ناموس چندين ساله صفت هباء منثورا گيرد . بيان اين سخن آنست كه با من آغاز نفاق كرده ، محقر سهوى « 4 » و جزئى خللى « 5 » كه در ديوان واقع شدى بانواع تصنعات و حيل « 6 » صورتى انگيختى ، تا بعرض سلطان رسيدى و تهييج كردى تا از وى استفسار نمودندى « 7 » و بتوجيه موجه و تقرير معقول فساد آن در ضمير سلطان بنشاندى ،
هامش
( 1 ) - ق و خ : طاعتا
( 2 ) ح : سخنى
( 3 ) خ : فتح
( 4 ) ح : شهوى
( 5 ) خ : طلبى
( 6 ) ق : حبل
( 7 ) خ : نمودى