بنگاه داشتن آن از شما سزاوارترم راهب گفت « 1 » او مدفن خود را « 2 » بدين پيراهن از ما خريده است و مدفن « 3 » او اينجاست منصور گفت من به وزن آن ( * ) زر بشما « 4 » دهم راهبان ديگر « 5 » گفتند ما « 6 » ان زر نمىخواهيم منصور گفت شما اين « 7 » پيراهن « 8 » را چه ( * ) مىكنيد « 9 » ايشان گفتند چون باران از ما منقطع مىشود و در قحط سال مىافتيم « 10 » اين « 11 » پيراهن را به حضرت رب العالمين جل جلاله شفيع مىبريم ببركت آن حق تعالى بفرياد ما « 12 » مىرسد و ما را باران مىفرستد و اب مىدهد منصور گفت من نيز جهت اين « 13 » مصلحت مىخواهم كچون باران از شهرهاى من منقطع گردد استسقا بدين پيراهن كنم راهب كى رئيس دير « 14 » بود امان خواست تا دو كلمه عرضه دارد ( * ) منصور او را « 15 » امان داد ( * ) راهب گفت « 16 » يا امير المومنين تو خليفهء روى زمينى « 17 » و مملكت دنيا « 18 » از ان تست و عمر « 19 » عبد العزيز نيز چون « 20 » تو خليفهء روى زمين بود و خلافت
هامش
( 1 ) - پ ث ج : كى - افزوده
( 2 ) - ت : حذف شده ، پ ث ج : پيش از وفات - افزوده
( 3 ) - ت : بمدفن
( * 4 ) - ب : شمارر ، ث : رر - بالاى سطر نوشته شده
( 5 ) - ب ت : حذف شده ، ث : دير
( 6 ) - ت : حذف شده
( 7 ) - پ : ان
( 8 ) - ث : پرهن
( * 9 ) - پ : كنى
( 10 ) - ت : رفتيم
( 11 ) - ت : ان
( 12 ) - ب : حذف شده
( 13 ) - آ ب : ان
( 14 ) - ب : دين
( * 15 ) - ت : خليفه
( * 16 ) - ب : راهف ؟ ؟ ؟
( 17 ) - ت : زمين
( 18 ) - ب ج : دينى
( 19 ) - ت : عمر بن
( 20 ) - ت : همجو