نگويم مزاجش گرفت اعتدال * كه عالم شد ايمن ز خوف زوال
ص 902 س 16 : دغدغهء بيشتر است :
چو داريم در كشور خود عدو * به ديگر ديار از چه آريم رو
ص 903 س 13 : صاحبقران سلطان حمزه ميرزا را همچنان گذرانيد و همچنين مدت سه سال شد كه . . .
ص 903 س 16 : يعقوب خان را چون ازو بواسطهء آنكه اكثر آقايان او از شيراز نزد او رفته به دو متوسل شده بود مدتى حكم مطاع لازم الاتباع آن مير نفاع . . .
ص 903 س 20 :
سپاهى بكثرت فزون از شمار * ظفربندگان تسلط شعار
به هيجا چو آشفته پيلان مست * همه نيزه و گرز و خنجر بدست
نه از مرگشان باك و نز تيغ تيز * نه از آب بيم و نه ز آتش گريز
ص 903 س 20 : متحصن شود از آقايان افشار و مقصود بيك وزير قلى سلطان افشار قورچىباشى سابق تاجيكان جلادت شعار بود و در آن اوان بر سبيل مصاحبت و خدمت افشاريت با او مىبود .
ص 903 س 21 : نديده اما اراده نموده كه طرح صلح و صلاح با يعقوب خان انداخته كدورتى كه در ميان بود به صفا مبدل سازد يعقوب خان به قوت و كثرت لشگر خود مستظهر گشته آن سخن را مسموع نداشت .
ص 903 س 23 : گلزار شد بكتاش خان به موجب . . . « 1 » با لشگريان خود متفرق گشتند
ص 903 س 25 : سرش را نزد يعقوب خان آورد ملازمان و لشگريان يعقوب خان از پى افشاران روان گشته بسيارى از آن جماعت را به تيغ بيدريغ از هم گذرانيدند و وى را فرود آورده سرش را بريدند و مقصود بيك مشار اليه كه محرك سلسلهء فتنه و فساد در آن ايام بود او را نيز بقتل رسانيدند . پس از آن يعقوب خان به يزد داخل شد سر بكتاش خان را فرمود كه در شهر و بازار گردانيدند و مضمون اين مقال به گوش هوش اهالى آنجا رسانيدند :
هر سر سبك كه او ننشيند بجاى خويش * از دست روزگار به بيند سزاى خويش
پس از آن يعقوب خان سر او را مصحوب يكى از ملازمان خود عرضه داشت نوشته بپايهء سرير اعلى فرستاد و اموال و اسباب و هرچه از بكتاش خان بوده جماعت افشار به يعقوب تصرف نمود
ص 908 س 25 : سابقا مذكور شد كه يعقوب خان ذو القدر را [ از ] خراسان مرخص ساخته به جانب فارس روان گرديد كه در سال نو لشگر بسيارى بهم رسانيده تا به جارويساق شاهى بهرجا كه احتياج شود متوجه گردد . . .
هامش
( 1 ) - ناخواناست