ص 875 س 16 : گرديد ، شعر :
از رعيت هر آنكه مايه ربود * بن ديوار كند و بام اندود
ص 875 س 21 : براق خان كه هميشه ميانهء ايشان بمداوت و دشمنى بود . . .
ص 876 س 7 : درآوردند . مردم بلوكات و نواحى با اوزبكان سر راست بودند بىمضايقه سر بر بقهء اطاعت درآورده متابعت نمودند .
ص 876 س 15 : عليقلى خان در حفظ و حراست حصار و مرحلها و برجها كوشيده خود با غازيان رستم توان شاملو شب و روز در جنگ و جدال و منع و قتال مىبود و هيچ پادشاهى و لشگرى را قدرت گرفتن حصار و قلعه هراة نبوده چرا كه آن قلعهايست بغايت محكم و استوار و بلندى باروى آن به مرتبهء كه پاسبانش اگر بكنگره برآمدى از آسيب شير فلك در خطر بودى و عمق خندقش بحيثيتى كه اگر در تهش سبزهء دميدى از تعرض گاو زمين امان نيافتى . شعر :
فلك مثال حصارى كه سد اسكندر * بدى به نسبت او نسج عنكبوت نزار
بغايتى ز بلندى كه عقل نتوانست * كمند فكر فكندن به طرف بام و حصار
ز محكمى به طريقى كه منجنيق سپهر * به سنگ حادثه كاهش فكندى از ديوار
دلاوران شاملو در شيوهء شجاعت و بهادرى به حد كمال و در دلاورى و پهلوانى بىمثال عبد اللّه خان هر روز در گرفتن آن شهر دل افروز فكر و انديشه ديگر مىنمود لويخان را مقرر كرد كه شروع در توپ انداختن نمايند و يكدو سنگ توپ قريب به بيست من بلكه زياد بر پيش مسجد جامع ملكان كه در درون شهرست انداختهاند كه تا نصف در ميان گچ و آجر و كاشى نشسته و الى يومنا هذا بر جاى خود ماند . القصه . . .
ص 878 س 7 : متحصن شد ازبكان از حصار پايين رفته سرداران و آقايانرا گرفته به شمشير زدند . . .
بسى تن كه بىسر شد از تيغ تيز * نه دست نبرد و نه پاى گريز
هر آن كو نشد كشته از تيغ تير * ببردند غارت كنانش اسير
ص 878 س 11 : و كوششهاى مردانه كرد چنانچه دست از آستين توانائى بيرون آورده پاى جلادت پيش نهاد و تانم قوه در جگر توانائى داشت پاى ثبات قايم داشت .
ص 878 س 11 : انجاميد اوزبكان قلعه را بجاروب غارت پاك رفتند و اثر آبادانى نگذاشتند . شعر :
نشان از در و برج و بارو نماند * مران قلعه را هيچ دارو نماند
پس از آن خرابى بسيار :
سراى سپنجى بدين سان بود * يكى خوار و ديگر تن آسان بود
يكى بر فراز و دگر بر نشيب * يكى با فزونى دگر با نهيب
بيا تا ز دنياى دون بگذريم * ز دانش جهانى بدست آوريم