تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خلاصة التواريخ ( فارسى ) — صفحة 1070

مساهمون:

ص١٠٧٠
ص 869 س 22 : عنايت كردند و نقابت‌پناه امير اسماعيل ساوجى را كه از سادات مختار بود در زمان شاه جنت‌مكان عليين آشيان وزير دار المؤمنين استرآباد وزارت كرده بود پس از آن با مرتضى قلى خان مىبود و در آمدن به عراق در ركاب ظفر انتساب بود مرشد قلى خان او را وزير خود ساخت و در دار السلطنهء اصفهان كه پيش از آن الكاء شاهزادهء صاحبقران سلطان حمزه ميرزا بود مرشد قلى خان بتيول خود گذرانيد . ص 871 س 8 : مرشد قلى خان كه باعث اين خدمت بود بعضى از خواتين خود و امرا را با بعضى از تبركات و تنسوقات و اسباب طوى به خانهء عصمت‌پناه زهره باجى كه جدهء آن عليا حضرت بود فرستاد . شعر :
ز ديبا و ياقوت و مشك و عبير * ز كمخا و زربفت و خز و حرير
زر و زيور و گوهر شاهوار * وزانگونه چيزى كه آيد به كار
و اثاث بيشمار و يراق بسيار با زينتى و تجملى لايق همراه نمود و در شب وصول همايونش بعد از رسوم و آداب طوى بدرون دولتخانهء مباركه نثار و پاى انداز نموده شاهزاده را درآوردند و همچنين با صد هزار حشمت و آيين شاه نصرت قرين را از باغ بدولتخانه آورده در اثناى آن مجلس و جمع اسباب چنانچه زيبد و سزد كه در غايت كمال ترتيب يافته بود منجمان حاذق و اخترشناسان صادق بعد از رعايت احتياط به اختيار وقت آن مخدرهء تتق ابهت و عفت را به منزل خاص برده پس از آنكه خسرو خاور به خلوتخانهء غروب خراميد و جهان معجر كحلى مرصع شب را در سر كشيد خلوتخانهء زفاف سعادت اتصاف محل اجتماع نيرين سپهر سلطنت و برج مقارنهء سعدين آسمان ابهت و جلالت گشته ، شعر :
دهان ناشتا از لقمه پر شد * صدف شايستهء يك دانه در شد
لب از ياقوت سايى چون برآسود * زر اندر بوته سود و سيم پالود
چو مرغ تشنه زد بر چشمه منقار * ازو آب حيات آمد پديدار
و اين جشن در اواخر محرم الحرام سنهء 996 اتفاق افتاد . ص 874 س 8 : قرار دادند و ميرزا عبد اللّه پسر ميرزا سليمانرا به حسن بيك اغلان خليفه شاملو به تحصيل دادند . ص 874 س 10 : خان داده وى چون در ايام قورچيگرى با جناب ميرزا خان بيك اردبيلى مصاحبت و آشنائى داشت و درين ايام در جريدهء اعمال سابق و ساير تاجيكان بواسطهء آنكه مستوفى قورچى ابو طالب ميرزا بود او را نيز جريمه كرده به تحصيلدار داده بودند يعقوب بيك او را در خواست نموده وى را به وزارت او مأمور ساختند . ص 874 س 13 : تركمان كه داروغهء اصفهان بود در همان ايام او نيز اصفهانرا انداخته بدرگاه گيتىپناه آمده بود مرشد قلى خان او را . . .