تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خلاصة التواريخ ( فارسى ) — صفحة 1067

مساهمون:

ص١٠٦٧
گوشوارهء كنگرهء ايوان گشت و آوازهء فغان و زارى از اوج سپهر زنگارى بگذشت و آن هنگام زمستان و موسم برف و باران بود و آفتاب عالمتاب از حجاب سحاب روى جهان‌آرا نمود چون ماتمزدگان پيوسته گريان بود و رعد و برق سوزان و خروشان القصه كه آلاچق . . . ص 843 س 13 : و سپهر بىمهر خدنگ بلا از كمان جفا برگشود و آفتاب دولت كه از اوج جلال تافته بود روى به زوال آورد و اسباب سلطنت كه در غايت كمال ارتباط يافته بود ميل انتقال كرد . روزگار غدار عين الكمال را جمال نمود و نيل دغدغه از مصيبت آن شاهزادهء بر جمال حال جهانيان كشيد . ص 845 س 7 : دار الارشاد اردبيل تقل نمايند و در درون حظيرهء منورهء مقدسه مدفون سازند و ايشان از اردو جدا شده چون شب درآمد در كنار همان آب خيمه و خرگاه زده شمعها و مشعلها افروخته حفاظ كلام ملك علام بتلاوت اقدام نمودند . شعر :
شب آمد چه شب اژدهاى سياه * فرو بسته ظلمت پس و پيش راه
شبى سخت بىمهر و تاريك چهر * بتاريكى اندر كه ديدست مهر
فرو دوخته لب بمسمارها * ستاره گره بسته بر كارها
القصه در شب گذشته كه اين قضيه واقع شده هنگام توجه به منزل دگر . . . ص 844 س 18 : آه از كشتن سلطان حمزه و مولانا آصف اردوبادى در تاريخ رحلت آن جنت منزلت بهتر يافته . تاريخ :
شاه سلطان حمزهء صاحبقران * گشته شد از جور گردون بيگناه
عقل گفتا سال تاريخش بجوى * از « طلوع دولت عباس شاه »
سلطان حمزه ميرزا شاهزادهء بود در كمال شجاعت و معدلت و كرم و صفت از تاجداران روزگار و تخت‌نشينان جم اقتدار برتر ، در چمن دولت خويش جز نهال احسان نمىنشاند و تا تغيير احوال ليل و نهار و تبديل غم و انتقال جز تخم مروت و عاطفت بر مزارع قلوب نميكاشت و باخلاق حميده و آداب پسنديده موصوف و معروف بود . انعام عام چون فيض غمام بخاص و عام ميرسيد و جهان و جهانيان در پناه رأفت او آرميده بودند . جهت مناقب و آوازهء محامدش در اطراف جهان منتشر شده بود ميلش همواره به عدالت و رفاهيت عجزه و رعيت‌پرورى مىبود و در ايام فرح انجام او امور ديوانى و اسباب جهانبانى در غايت انتظام سرانجام داشت . القصه شاهزاده با وجود اين حالات پيوسته شعف تمام به شرب مدام داشت و زندگانى را بىمى لعل‌فام حرام مىپنداشت چون نرگس و لاله هميشه در هوس جام و پياله بود و بسان لب لعل جانان بىراح ريحانى و شراب ارغوانى دهان نمىگشود تا در آن شب جان‌ستان شرابهاى گران آن بر سر ايشان آمد چنانچه عرض يافت .
كه شنيدى كه در اين بزم دمى خوش بنشست * كه نه در آخر صحبت بندامت بر [ خاست ]
و مدت سلطنت و حشمتش نه سال تمام . . .