بود زايچهء طالع آن شاهزاده بنويسد و مولانا مرتضى المشتهر بآصف اردوبادى در تاريخ ولادت آن گوهر درج سلطنت گفته . تاريخ :
از اوج سلطنت بسعادت طلوع كرد * فرخنده اخترى كه جهان را ازو ضياست
سال ولادتش طلبيدم ز عقل گفت * از در درج اشرف اگر خوانيش رواست
ص 765 س 18 : حكم اشرف بدين عبارت منشيان بلاغت نشان و دبيران لطافت بيان در سلك تحرير كشيده به دو شفقت كردند :
« فرمان همايون شرف نفاذ يافت كه چون تربيت جمعى كه بحسب استعداد حسبى و سببى ابا عنجد خلاصه حيات و سرمايهء اوقات صرف خدمات اين آستان عاليشان نموده باشند و به اعتبار قابليت ذاتى و مكتسبى گوى تفوق و رحجان از اقران ربوده از متحتمات امور خلافت و كامرانى و متحمات سركار سلطنت و جهانبانى است لهذا امارتپناه شمسا للحكومة و الدين محمدى بيك موصلو را كه از صفايح حال فرخنده فال لوامع اشراقات . . . تابان و از ناصيهء امانى و آمالش اشعهء استعداد . . . درخشانست و مع هذا با وجود حداثت و عنفوان شباب بمزيت عقل و فراست رشد و درايت از اقران و اكفا امتياز تمام دارد و من كل الوجوه مستعد تربيت شاهى دانسته بتفوق طايفهء موصلو و اويماقات تركمان و آن طبقه سربلند و ارجمند گردانيديم و زمام اختيار آن زمرهء عاليمقدار را از امرا و قورچيان عظام و ساير عساكر نصرت فرجام به قبضهء اقتدار او داده فيصل قضايا و مهام و انجاح مقاصد و مرام ايشانرا بعهدهء اهتمام او مقرر فرموديم امراى كبار و سلاطين نامدار و ساير آقايان آن طايفهء عاليمقدار حسب المسطور مقرر دانسته شرايط متابعت و وظايف مطاوعت به تقديم رساند و راى و صلاح او را در جميع مواد كليا و جزئيا معتبر دانسته آنچه در هر باب از سوانح امور معظم كه واقع شود به دو رجوع گردانند تا بر وجهى كه متضمن صلاح آن طايفه باشد عمل نموده به فيصل رساند و اگر بذروهء عرض بايد رسانيد بابلغ شان و احسن وجود خاطرنشان اشرف اعلى نموده بنوعى كه منتج حصول مرام و مقتضى مصلحت ناموس و نام آن طايفه باشد فيصل دهد سبيل امارت دستگاه مومى اليه آنكه در جميع ابواب قانون حق و حساب و قاعدهء صدق و صواب منظور داشته از منهج قويم عدالت و انصاف عدول نورزد و از روى استقلال تمام بامر مزبور قيام نموده خود را در زجر و تأديب آن طايفه مرخص شتاسد و بدانچه صلاح دولت قاهره و اصلاح حال آن طايفه داند عملنمايد وقع ذلك بدار السلطنهء تبريز فى شوال سنه اربع و خمسين و تسعمائه . » القصه كه بعد از رحلت محمدى بيك جاو الكاء او را به پسر بزرگ او امير بيك . . . .
ص 766 س 1 : در فصلى . . . . كه بحسب اتفاق آنسال شدت هوا بمرتبهء بود كه آسمان همواره پشت سنجاب بر دوش افق كشيده بود و زمين شكم قاقم پوشيده :
ز برف گشته زمين همچو صفحهء كافور * ز ابر مانده جهان همچو گنبد بىنور
خان عاليشان . . . .