عمرش شصت و هفت سال . چون تاريخ رحلت والد ماجد آن حضرت « مقتدى شيعه » گشته ، تاريخ وفات وى » « ابن مقتدى شيعه » شد پنجاه و سه سال كه لفظ « ابن » باشد بعد از پدر بجوار رحمت حق پيوسته مدفنش صفهء بالاى سر امامزادهء بزرگوار ابراهيم طباطبا منسوب به بقعه حضرت امام زين العابدين صلوات اللّه عليه . اخلاق حميده و صفات پسنديدهء حضرت شيخ بسيارست . حضرت شيخ در اوائل پيش شاگردان والد ماجد خود سيما مولانا محمد ابو طالب مطالعه فرموده بودند و بعضى اوقات با مولانا شمس الدين محمد جعفر و مولانا احمد ابيوردى مباحثه نموده شرح تجريد را با حاشيه بهتر از علماء شيراز ضبط فرموده بودند و در اواخر بتصحيح كتب فقه و رجال و احاديث قيام و اقدام نموده از بلاد عجم خطهء كاشانرا خوش فرموده بودند و قريب به هزار تومان در آن مملكت املاك و مستقلات بهم رسانيده بودند اما اكثر اوقات با بركات آنحضرت به سفر ميگذشت . مصنفاتش شرح ارشاد حضرت شيخ بعد از رحلت شاه جنتمكان و واقعه و مصادره اسمعيل ميرزا ترك توطن كاشان نموده بدار السلطنهء اصفهان نموده تا در حيات بود آنجا بسر مىبرد عليه و آبائه المجتهدين رحمة اللّه الملك المبين . و هم در اواخر اين سال . . . . . .
ص 778 س 6 : در اواخر فصل بهار كه صحرا و مرغزار پر از سبزه و لالهزار گشته بود و عندليبان صحرايى به فرياد و فغان آمده كوه و دشت چون مخمل سبز مينمود ، شاه سكندرشان و شاهزادهء صاحبقران از دار السلطنهء هراة در حركت آمده به چند كوچ به ييلاق اشكنبر نزول اجلال فرمودند چه آن سرزمينى بود بغايت نزه و لطيف . نظم :
يكى مرغزارى چو باغ بهشت * كه گفتى تو رضوان درو لاله كشت
گل هفت رنگ اندر آن مرغزار * علفخوار اسبان و جاى قرار
فرود آمد آنجا باقبال شاه * سپاهش گرفتند يكروزه راه
ص 778 س 9 : مظنهء آمدن رومى بدار السلطنهء تبريز اراجيف در ميانهء خلايق مذكور ميشد كه مقصود آقا كوزهكنانى تبريزى كه مدتى در سلك ملازمان حسن بيك و حسين بيك يوزباشى استاجلو بودند پس از آن در ملازمت شاه سكندرشان بسر مىبرد و چند سال قبل از اين در ايام ميرزا سلمان به ايلچيگرى بجانب روم رفته بود پس از مراجعت چند مدت در خدمت امير خان بسر ميكردند در آخر از دست تعدى و ستم امير خان فرار نموده باستنبول رفت و بعضى مقدمات در باب تسخير آذربايجان عموما و از تبريز خصوصا خاطرنشان پاشايان و وزراى اعظم نمود و باسم اهالى و اكابر تبريز طاوس و قوريقى گرفته نهانى فرستاده و باعث آوردن روميه فى الحقيقه ببلاد آذربايجان او بود و روميانرا دلير گردانيد . القصه كه در حال قضيهء عليقلى خان كه مدار و صاحب امتياز دولت و مملكت آذربايجان بود مقرر نمود كه برادرش متنفسى از اهل تبريز را مانع آمده نگذارد كه از دار السلطنهء بيرون رود و حكم اخراج ميرزا عبد الحسين جهانشاهى كه قبل از اين كلانتر دار السلطنه بود و مولانا عبد الوفا قارى زاويه كه مردم زاويه گمان تسنن