سلطان ابراهيم ميرزا مشتمل بر انواع الم و بلا . حكيم دانا و مالك الملك بىهمتا « الذى تجيرت الافهام فى مقتضيات حكمت و تعجب الاوهام » جهان فانى و لذت بىثبات نفسانى را به قدر وسع و توان بماصدق انسان كرامت فرموده و طبايع متنوع افراد بشر را كه مصدر خير و شر است و در ارتقا بمدارج كمال و استعلا ، بر مدارج اموال مختلف و متفاوت ابداع نموده گاه از پى ثبات دعوى « و لو بسط اللّه الرزق بعباده لبغوا فى الارض » ارزاق و فراش معاش را به نسبت افساد مىنهد . شعر :
دلا نيست دايم بقا و حيات * كه عالم ندارد قرار و ثبات
رسد تخت و بخت ار باوج كمال * چو خورشيد رخشنده يابد زوال
بيا تا بگويم به آواز نى * كه جمشيد كى بود و كاوس كى
كسى را كه زد كوس بر پشت پيل * زنندش بناكام كوس رحيل
منوچهر و كيخسرو و جام كو * . . . رفت شاپور و بهرام كو
همان منزل است اين جهان خراب * كه انداخت ايوان افراسياب
هر آن پاره خشتى كه بر منظريست * سر كيقبادى و اسكندرى است
همان مرحله است اين بيابان دور * كه گم شد درو لشگر سلم و تور
بجز خاك خوبان درين دشت نيست * بجز خون شاهان درين طشت نيست
چه خوش گفت جمشيد با تاج و گنج * كه يك جو نيرزد سراى سنج
جهان را نباشد . . . . كسى * نهبندد برو دل مگر ناكسى
هرچند ارتحال ازين منزل وحشتآباد پرملال به نزهتآباد قرب و وصال همين سعادت انس است و اقبال ، اما بازماندگان از وقوع آن حادثهء نازله چنان و چندان مضطرب و پريشانحال ميشوند كه نهايت بيان ببدايت شرح شمهء آن رسد و چون حقيقت صاحب واقعه را غير انتقال از تنگناى مرحلهء پرغرور به فضاى دار السرور چيزى ديگر پيش نيامده است اعتصام بحبل المتين [ لا انفصام ] اصطبار استوار داشته و نقش مصدوقه
« إِنَّما يُوَفَّى الصَّابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَيْرِ حِسابٍ »
« 1 » بر نگين خاطر حزين غمگين نگاشت هرچند عارف خبير از قلم تحرير و رقم تقرير داند كه مقصود از ترتيب اين مقدمات توطئه قتل شاهزاده و تفصيل آن واقعه است اما صورت حال از روى اجمال شرح انتقال و ارتحال آن شاهزادهء غفران مآل سلطان عادل كامل فاضل است كه صداى اين صيت هايل همچو سم قاتل و زهر هلاهل در مزاج كافهء بنى آدم و در طبايع اهل عالم بود . شعر :
از سيل اشك بر سر طوفان واقعه * خونابه قبه قبه به شكل حباب شد
ماتم سراى گشت سپهر چهارمين * روح القدس به تعزيت آفتاب شد
از بس كه خون ديدهء احباب موج زد * از گريه چرخ بر سر طوفان حباب شد
تفصيل اين اجمال آنكه چون شاهزادهء كامكار ابو الفتح سلطان ابراهيم ميرزا . . .
ص 633 س 8 : اقران ميشد . . . آن طايفهء مخذوله را آتش رشك در نهاد افتاده و نايرهء حسد در كانون جسد ايشان اشتعال پذيرفت ، هنگام عرض مهام فرصت يافته درباره آن شاهزادهء
هامش
( 1 ) - سوره 48 آيه 10