تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خلاصة التواريخ ( فارسى ) — صفحة 1011

مساهمون:

ص١٠١١
ذرات عدد او افتخار نمود و هماى همايون قدمش در بسيط جهان چنان پر و بال گشود كه از جلاجل باز كبك درى دانه بمنقار بيرون آورد و صحاب دست سخاپرورش چنان گوهربار شد كه صحن زمين از عكس جواهر گوناگون بسان سقف گردون گشت . نسيم كرمش اگر بر اشجار در جان گذشتى همهء درختان بجواهر ثمين بارور گشتى خسرو سيار كان اگر آستين مثال بشرف دستبوس او اختصاص يافتى علم صفت بالادست كيوان جا گرفتى و اگر لمعهء از پرتو تجلى راى انور به پيكر ماه رسيدى سرمايه نور تا صبح نشور بآفتاب جهانتاب بخشيدى و تا پير پرتدبير جهان كشته نداى « احسن اذا كان امكان فعله فلن يدوم على الاحسان بامكان » به گوش او رسانيده بود در چمن دولت خويش جز نهال احسان نمىنشاند و تا تغيير احوال ليل و نهار و تبديل دولت و انتقال در ضمير منير او جاگير شده بود صحايف آمال اهل سئوال جز به عين عنايت و اجابت نمىخواند و با اين فضايل حميده و خصايل پسنديده در همه احوال مجالست ارباب فضل و كمال و مخالطت اهل علم و ارباب استعداد بر خود فرض عين و عين فرض ميدانست و در اقامت مراسم و تكريم اين طبقه كرام تقديم مناظم اجابت مرام اين طايفهء عظام غايت عنايت و نهايت رعايت بظهور مىآورد و اصداف اسماع جهانيان بلايى آثر ماثوره او مشحون شد وصيت صدق عنايت و آوازه حسن رعايت او به حال اهل فضل به اطراف كشور و اقاليم ، بحر و بر رسيد چون تاب آفتاب عالمتاب و مانند نسيم صبا جهان پيماى بر عالميان واضح گرديد و خردمندان كامل و هنرمندان فاضل از اطراف و اكناف دولت مثال روى اميد بدرگاه آن شاهزادهء افاضل پناه آوردند و پيوسته علماء وافى درايت و شعراء متواتر فراست كه پشت سپاه دانش و روى لشكر فضل و بينش و سرافرازان عالم علم و پيشوايان اهل فرد و صدرنشينان مجالس عقلى و نقلى بودند بنواب افاضل مآب آن شاهزادهء كامبخش كامياب خود را رسانيده خاك درگاه او را سرمه كردار در چشم مىكشيدند و بشرف مجالست اختصاص مىيافتند و بواسطهء كمال كرم و بذل نعم و خوش‌سخنى و تازه‌رويى و بذله‌گويى مطيع و منقاد بلكه از جان و دل غلام آدمى گشتند و ملوك جهان و پادشاهان اطراف ايران از استماع عظمت و شوكت و فر بزرگى و جهانبانى و تمهيد قواعد تمكين و دانايى او انگشت حيرت بدندان مىگرفتند حصر و تعداد كمالات و حيثيات آن حميده صفات غير متناهى است و اگر احيانا كسى خواهد كه بپايان رساند الهام اين بروح حيران ماند . در علم عربيت . . . ص 636 س 8 : بمثابهء كه شعراى نامدار و فصحاى روزگار همواره . . . بر استماع اشعار دربارهء آن قدوهء ابرار نهاده از روى شاگردى سلوك مىفرمودند . بيت :
خامهء او چون گهر افشان شدى * نظم سخن لؤلؤ مرجان شدى . . .
ص 636 س 17 : عصر و اوان بود و طنبور را بغايت الغايت خوش مىنواختند . . . ص 636 س 21 :
جواهرى كه بيفتد زر شحهء قلمش * برند دست بدست از براى گردن حور
ص 637 س 14 : نمودندى . . . القصه بنوعى جمعى از هنرمندان و پيشه‌ورانرا كه تربيت فرمود هر يك وحيد زمان و يگانهء دوران شدند و خود مهارت تمام در تذهيب و جدول و عكس