ولى بيك متوجه ولايات روم گشته سلطان سليمان او را خوب ديده مرخص ساخت و او را همراه ايلچيان خود و فرستادهء سلطان سليم خسرو پاشا حاكم وان و سنان آقا چاشنىگير و على آقا قاپوچىباشى با دويست نفر از ملازمان رومى نموده در روز پنجشنبه . . .
ص 433 س 1 : بندهء خدا سليمان . القصه كه ايلچيان مذكور بنوازش بىدريغ پادشاهانه سرافراز گشته چون قبل ازين كه آن خسرو با تمكين فرخزاد بيك ايشك آقاسى را نزد خواندگار فرستاده بودند . . .
ص 433 س 14 : نى دست تو دارد خبر نى تيغ تو آلودگى . شعراى نامدار در تحسين اين كار قصايد بيشمار و تاريخ بسيار فرمودند از جمله خواجه عبدى بيك مستوفى شيرازى قصيدهء گفته و اين ابيات ازوست :
ناآدمى بلطف چه حاصل كه پرورى * با آدمى بجاى خودست آدمى گرى
شاها بجاى خويشتن اين كار كردهاى * دولت ز تست كز همه از عقل برترى
آن كار كردهاى كه بجان تا بروز جشر * طبع سليم ميكندت مدح گسترى
و در تاريخ اين قصيده چنين است ، تاريخ :
نهصد و شصت و نه از سال عرب * در عجم شد بوالعجب سالى عيان
بايزيد و چار تن اولاد او * برگرفتند از ميانه روميان
زين معماجوى تاريخش كه شد * « پنج كم از زمرهء عثمانيان »
القصه صلاح . . .
ص 433 س 26 : « الصلح خير » . چون ايلچيان نعش سلطان بايزيد و اولاد را به استنبول رسانيدند ، نواب خواندگار و شاهزادهء عاليمقدار سلطان سليم خان از نواب كامياب مالك رقاب راضى و خشنود شده در مقام تدارك و تلافى و عذرخواهى درآمده انواع خوشحالى و بهجت و سرور در مملكت روم واقع شد و به پاشاهاى سرحد نوشتند كه من بعد هر حكم و فرمايى كه به اسم ايشان از نواب اعلى صادر گردد اطاعت نمايد . و هم درين سال در بيستم شهر ربيع الثانى سنهء مذكوره داود بيك ولد لواصات . . .
ص 435 س 18 : فوت گشتند و خواجه عبدى بيك مستوفى شيرازى اينچنين در سلك نظم كشيده ، تاريخ :
بين كه در عرض چار ماه چه شد * اندرين چارسوى كون و فساد
خواجگى رفت و قاضى مرحوم * آن بدين سعد و اين بملك عماد
رفت سيد بيك كمونه ز پى * كه نبودش قرين بدولت و داد
رفت شاطر محمد مغفور * بهتر صالحان نيك نهاد
بعد از ايشان به خاك شد ترخان * كه نظيرش فلك ندارد ياد
بعد ازو رفت قورچىباشى * همه شانرا خدا بيامرزاد