به آئين بزمگامى ساز كردند * كه از فردوس درها باز كردند
شهنشه تكيه زد بر مسند ناز * بعشرت رنج سوز و گنج پرداز
فروزان . . . . فر شاهى * زمين تا آسمان نور الهى
بگرد مسند عالم پناهش * جهانى از سلاطين سپاهش
برسم بندگى استاده برپاى * سر رفعت ز هر يك آسمان ساى
بحشمت هر يكى افراسيابى * سپهر سرورى را آفتابى
زمانه برگ عشرت ساز كرده * ملك درهاى دولت باز كرده
ز هر سو مطربان زهره آهنگ * زده چنگ طرب در دامن چنگ
نوا سازان نواها ساز كرده * سرود خرمى آغاز كرده
ز بس عيش و نشاط و شادكامى * جهان را تازه شد رسم جوانى
چون شب درآمد ، نظم :
شبى بود همچون كف موسوى * روانبخش چون نكهت عيسوى
شبى كو چنان عالم افروز بود * نه شب گويى از روشنى روز بود
هوا مشكبو و صبا مشك ريز * سر زلف مشكين شب مشك بيز
نواب شاهزادهء عالميان بامر زفاف مشغولى كرده مقارنهء شمس و قمر و زهره همگنان را معلوم گرديد صباحش زمانه زمزمهء تهنيت و مباركباد در گنبد فيروزهفام سپهر انداخت . خانان و امرا و ساير طبقات و وزرا پيشكشها و نثارها به نظر اشرف درآوردند . شعر :
نثار افكن شده گوهر نثاران * ستاره برمه و خورشيد باران
طبق بر دست مرواريد ريزان * گهر چينان شده افتان و خيزان
در آن تاراج درياى زمين پوش * زلت معزول . . . . . . . . « 1 »
شعراى زمان در تاريخ آن اشعار دلپذير بر لوح بيان نگاشتند از جمله مرحومى قاضى عطار و رامينى كه از مقربان درگاه بود چنين در سلك نظم كشيده . شعر :
شكر كز لطف شاه دين پرور * جم قيصر شكوه و دارافر
آفتاب سپهر ملت و دين * خسرو سروران روى زمين
سر و بستان شاه اسمعيل * نمك خوان خاندان خليل
گشت داماد و كامرانى كرد * كامران گشته درفشانى كرد
خواستم تا بشاه جم مقدار * سال تاريخ را كنم اظهار
كه رسيد اين ندا ز خيل ملك * « وصلت ماه و مهرداده فلك »
به از اين عرضه دادم از خواهى * « شاه داماد نعمتاللهى »
هامش
( 1 ) - لن : نامشخص است