سلطان و غير ذلك را روانهء گرجستان كرده ، مقرر شد كه دختران سلاطين آنجا را از سلطان محمود خان ولد لواصات « 1 » خان و از الكسندر خان ولد لوند خان جهت شاهزادهء [ 534 ] خورشيدلقا ، سلطان « 2 » حمزه ميرزا خواستگارى نموده ، پسران ايشان نيز به دستور قديم به درگاه معلى آمده ، در ملازمت ركاب ظفر انتساب بسر برند . بعد از وصول امراى عظام مذكوره به الكاى گرجيان ، سلطان محمود خان مشهور به سيماوون كمر اطاعت و انقياد بر ميان جان بسته ولد خود لواصات « 3 » ميرزا كه در عين حسن و خوبى بود و « 4 » اين بيت در شان او صادر « 5 » بلكه وارد گشته بود ، شعر : « 6 »
بوى پيراهن يوسف ز جهان گم شده بود * عاقبت سر ز گريبان تو بيرون آورد
او را با همشيرهاش كه گوهرى بود « 7 » در برج عفت و نزاهت « 8 » با تحف و هدايا تسليم امرا كرده ، امرا ايشان را به اعزاز و اكرام تمام به درگاه گيتىپناه فرستادند « 9 » . در شهر شعبان سنهء مذكوره زهره و قمر را به ز كم آورده غريو از نظارگيان « 10 » لواصات ميرزا برآمده حكايت حسن آن « 11 » بت كافر كيش بر زبانها افتاده « 12 » همه روزه از « 13 » آمد و شد او به در خانه ازدحام تمام تماشائيان « 14 » و هجوم خلايق مىشد . اين رباعى در باب وى از نتايج طبع وقاد نواب سيادت و صدارتپناه عاليجاه « 15 » بديهه سر زد « 16 » .
نظم « 17 » :
ز نار عيان زلف عنبر بويت * محراب نمايان زخم ابرويت
اقرار بدين حسن خداداد آرند * بينند چو كافر و مسلمان رويت
شاه كامياب پسر و دختر مذكور را به شرف اسلام سرافراز ساخته از كيش كفر و نامسلمانى بيرون آورد و « 18 » ( دختر را به حبالهء نكاح شاهزاده خورشيد لقا درآورد « 19 » ) . امراى عظام معاملهء اسكندرخان را پيش كشيده ، وى در مقام فريب « 20 » بوده ، دختر و پسر را به آسانى تسليم نمىكرد و روز مىگذرانيد .
اين خبر كه به پايهء سرير « 21 » اعلى رسيد ، عرق تعصب اقبالپناه اعتماد الدوله ميرزا سلمان در حركت آمده ، در اواخر شهر رمضان سنهء مذكوره « 22 » از زكم به اتفاق امراى عظام در خانه ، مثل قلى سلطان قورچىباشى افشار و شاهرخ خان مهردار ذو القدر و پيره مراد خان و ساير امرا و مقربان متوجه گرجستان شد « 23 » و از آب كر گذشته به قسق كه تختگاه سلاطين گرجستان است نزول نمود و سيماوون خان و ساير امرا و اركان دولت ايشان به ملازمت اعتماد الدوله و امراى عظام شتافته ، تحف و پيشكش فرستادند .
الكسندر خان چاره در فريب نديد مسئله تسليم كرد كستنديل « 24 » ميرزا پسر خود را كه در سن « 25 »
هامش
( 1 ) - ن : لوارصاب
( 2 ) - م : « سلطان » ندارد
( 3 ) - ن : لواصاب
( 4 ) - مز ، م ، ن : « و » ندارد
( 5 ) - ب ، ن : صادر گشته بود
( 6 ) - ن : بيت
( 7 ) - ن : « بود » ندارد
( 8 ) - ن : نزهت
( 9 ) - ن : آوردند
( 10 ) - م : نظارهكنان
( 11 ) - م : « آن » ندارد
( 12 ) - ن : افتاد
( 13 ) - ب ، م ، ن : در
( 14 ) - مز : تمام شايان م : تماشاچيان
( 15 ) - ب ، م ، ن : عاليجاهى
( 16 ) - ب ، ن : زده
( 17 ) - م : ندارد
( 18 ) - ب ، م : « و » ندارد
( 19 ) - م : بين الهلالين را ندارد
( 20 ) - ن : قريب
( 21 ) - م ، ن : سرير خلافت مصير
( 22 ) - مز ، ب ، ن : مذكوره
( 23 ) - ن : شدند
( 24 ) - ن : كشديل
( 25 ) - م : درين سن