آمده باز سبزوار را از تكلويان گرفت و در آنجا رحل اقامت انداخت .
چون « 1 » سبزوار و اسفرايين و ترشيز و ساير ولايات خراسان ، سواى مشهد و نيشابور مسخر اولياى دولت قاهرهء عباسيه « 2 » شده از آن حدود كوچ بر كوچ متوجه هرات شدند ، مرتضى قلى [ خان ] مسرعان رونده از پى ايصال اين خبر به درگاه معلى فرستاد . اين اخبار وحشت آثار در ييلاقات « 3 » بر كشاط و بازارچايى « 4 » به اردوى كيوان پوى رسيد . حكم قضا جريان عز اصدار يافت كه امراى تركمان و تكلو « 5 » به سركردگى محمد خان متوجه خراسان شوند و در مشهد مقدس به مرتضى قلى خان و امراى شاهى سيون « 6 » پيوسته در دفع و رفع آن جماعت كوشند . محمد خان تركمان و اسمعيل قلى سلطان شاملو و قور خمس سلطان « 7 » و اردوغدى خليفه و اكثر از تركمانان و تكلويان از اردوى همايون جدا شده ، هر يك به الكاى خود آمده زمستان را در الكاى خود نمودند و ترتيب قشون و لشگرهاى خود داده بعد از نوروزئيلانئيل ، بالتمام « 8 » در حوالى ورامين جمعيت نموده متوجه خراسان گشتند و اردوى همايون كه « 9 » در ييلاقات بازارچايى و گوگجه « 10 » دنگيز بود به حوالى گنجه و گرجستان آمده ، آن « 11 » زمستان را در آن حوالى گذرانيدند .
و هم در اين سال ، ميرزا شكر اللّه كه وزير خراسان بود ، چون بواسطهء « 12 » مخالفتها در خراسان تمكنى « 13 » نيافت ، در « 14 » ييلاق اشكنبر به اردوى معلى آمد و توليت مشهد مقدس به او شفقت شده متوجه عراق گشت و از عراق چون به دامغان رسيد ، در آنجا توقف كرد و از بيم غوغاى امرا پيشتر « 15 » نتوانست رفت و هم در آنجا به عالم بقا رحلت نمود . و هم « 16 » در اين سال ، ابراهيم سلطان از قم با لشگر آراسته به درگاه معلى آمد و در حوالى گوگجه دنگيز « 17 » به اردوى همايون ملحق شد . و هم در اين سال ، حكومت گيلان را به سلمان خان پسرزادهء عبد اللّه خان استاجلو داده ، سيد حسن فراهانى « 18 » را وزير او ساختند .
ايشان به گيلان رفته ، چيزى « 19 » نساختند . و هم در اواسط اين سال طاعون و و با در بلاد آذربايجان و بعضى از ايروان شايع شد چنانچه روزى در دار السلطنهء قرب دويست سيصد « 20 » نفر مىرفتند [ 533 ] و در اين سال قريب به شش هزار كس از تبريز و متفرقهء ولايات « 21 » آذربايجان در تبريز رحلت نمودند .
و هم در اواخر اين سال به طريق معهود لشگر تاتار از دشت قبچاق و راه دربند به الكاى شروان
هامش
( 1 ) - م ، ن : چون اسفراين ب : چون و اسفراين
( 2 ) - ب : عباس . ن : شاه عباس
( 3 ) - ن : ييلاق
( 4 ) - ب . جاهى . م : چاهى . ن : جاى
( 5 ) - م ، ن : تكلويان
( 6 ) - م ، ن : « سيون » ندارد
( 7 ) - م : « سلطان و » ندارد
( 8 ) - مز : با تمام
( 9 ) - ن : « كه » ندارد
( 10 ) - م : كوكنجه نكير ن : گوگچه تنكر
( 11 ) - م : « آن » ندارد
( 12 ) - م ؛ ب ، ن : « بواسطه » ندارد
( 13 ) - ن : تمكينى
( 14 ) - ن : از آنجا بدامغان رسيده در آنجا توقف كردم : و از آنجا بدامغان رسيد
( 15 ) - ب : پيشتر
( 16 ) - ن : و قريب به شش هزار كس از تبريز متفرقهء ولايت آذربايجان در تبريز رحلت نمود
( 17 ) - م : بكتر
( 18 ) - م : فرهانى
( 19 ) - م ، ب : « چيزى » ندارد
( 20 ) - ب ، م : و سيصيد
( 21 ) - ب : ولايت