شروع در تقسيم آن نمود تا روز ديگر آن مبلغ را به فقرا و مستحقين قسمت نموده يك دينار نگذاشتند . آنگاه در اردبيل به درويشى اوقاتى مىگذرانيدند و چون منع سادات شيخاوند از بعضى نامشروعات و ستم كه در مردم مىكردند مىفرمودند سادات شيخاوند در مقام مخاصمت با وى در آمده همگى بد وى مىگفتند تا در سنهء پيچين ئيل نهصد « 1 » و شصت و هفت كه شاه سكندر پناه در قزوين بيمار شد جهت وى ساختند كه او از استماع بيمارى شاه عالى از اردبيل ايلغار نموده كه به اردو آمد ، چون در سلطانيه خبر صحت ذات اشرف را مىشنود مراجعت مىكند . نسبت اين اين حكايت را به عبد اللّه خان استاجلو كه در آن اوان حاكم شروان بود نمودند كه او عرضه داشت كرده شاه كامياب اظهار اين معنى به معصوم بيگ وكيل نمودند . معصوم به مسامع عز و جلال مىرساند كه اين محض كذب و افتراست ، چرا كه نزديك به پانصد نفر از ملازمان و اتباع بنده در حظيرهء مقدسه مىباشند و اهل اردبيل را تمامى « 2 » با من بازگشت است . اگر سام ميرزا به شما شبى مىآمد مرا واقف مىساختند چه جاى آنكه به سلطانيه آمده برگشته باشد . جهت تحقيق اين خبر موحش كاذب قورچى نزد عبد اللّه خان فرستادند كه از وى معلوم نمايند كه خبر آمدن سام ميرزا و مراجعت او بر تو چون ظاهر شد ؟ عبد اللّه خان در جواب نوشت كه يكى از شيخاوندان تقرير نمود « 3 » . پس از آنكه اسم آن شيخاوند مذكور شد معصوم بيگ عرض نمود كه آن شيخاوند پسرى داشت خونى كرده بود شخصى را به قتل آورده ، نواب سامى مىخواست كه او را حبس نمايد او گريخته به اردو نزد من آمد و كذب اين حكايت كه از روى غرض مذكور ساخته بودند بر ضمير اشرف ظاهر شد . با وجود اين همچنان در مقام افترا نسبت به مشار اليه مىبودند و نواب ميرزايى همگى از استماع اين حكايات ناملايم آزرده « 4 » و دلتنگ مىشد تا در « 5 » تخاقوى ئيل نهصد و شصت و نه [ 406 ] كه نواب شاهزاده سلطانم بيمار شده بدان بيمارى رحلت فرمودند ، سام ميرزا او را وسيله ساخته به اردوى معلى آمد و در اردو از بارفتگان عتبهء اعلى التماس نمود كه جاى من در اردبيل نمانده و به آنجا نمىروم مرا به مشهد مقدس فرستند كه در آنجا ساكن گشته به طاعت و عبادت و دعاگويى دوام دولت ابد پيوند قيام نمايم . مرتبهء اول اين التماس درجه قبول يافت بعد از آن به واسطهء سخنان * دشمن رد « 6 » اين ملتمس شد و آن جماعت خاطرنشين فرمودند كه بودن نواب سام ميرزا در جانب خراسان لايق دولت نيست او را گرفته با دو پسر « 7 » كه در سن ده دوازده سالگى بودند به قلعهء قهقهه كه نواب اسمعيل ميرزا و دو پسر القاس ميرزا در آنجا محبوس بودند فرستادند كه در آنجا بسر برند و جهت ايشان از مطعومات و مشروبات هرچه خواستند « 8 » حاضر نمايند . وى مدتى در قلعه بود تا آنكه از عالم دنيادارى و عاقبتانديشى يا آنكه
هامش
( 1 ) - مز ، م ، ن : نهضت
( 2 ) - ب : تمامى را
( 3 ) - ب : نمودند
( 4 ) - ب : از راوى
( 5 ) - ب : از
( 6 ) - ب : رواى ملتمس
( 7 ) - ب : با دو پسر القاس ميرزا در آنجا محبوس بودند
( 8 ) - ب : خواهند