موسولينى براى ملاقات پوان كاره و كرزن به لوزان رفته بود ، در ملاقات رئيس نظميه اشاره به پل كرده گفت زير همين پل نظميه مرا توقيف كرد گفت در زندگى پيش ميآيد .
بلشويكها به او نسبت محافظهكارى دادند گويد بلى محافظهكار هستم فقط نان قوت انسان نيست آزادى افرادى و آزادى روحانى هم لازم است و هيچ قوه ايندو آزادى را نمى - تواند از بين ببرد .
پس از مطالعهء اسناد وزارت خارجه گفت بىناموسى دول قبل از جنگ شرمآور است ( و بعد از جنگ ) .
گويد مايهء انقلاب نعمت دنيا است تا بدست انقلابچى نيامده است ، انقلاب چوب دادن بدست خرس است و پس گرفتن مشكل .
گويد بلشويسم صورت اكمل كاپيتاليسم است ، دموكراسى اروپا را بسرحد فنا مىرساند فاشيست بپاى خود جافى بود بپاى موسولينى ايستاد ( بدست ديگران از بين خواهد رفت ) .
قوت انگليس از آن است كه گروه پهن مداخله در سياست نميكنند .
نزاع پير و جوان روى اشتباه در موضوع است يكى مدير است يكى فعال و هردو محل احتياج ، اشعار از كيست نميدانم مناسب مقام مىآورم ، هفتصد سال قبل گفته شده است .
بر هاىهاى گرم و دم سرد ما مخند * طفلى و سرد و گرم جهانرا نديدهاى
از سرّ كار بىخبرى عيب ما مكن * ما غرقه گشتهايم و تو دريا نديدهاى
الفاظ دلفريب دلت را ربوده است * اين اول است آخر غوغا نديدهاى
جانا سراب را تو گمان ميبرى به آب * ما ديدهايم و تو اينها نديدهاى
آزادى را موسولينى بنظم ، حسن اداره و رعايت مراتب ترجمه مىكند گويد سياستباف بيش از اندازه داريم ، مملكت ثقل كرده ، بايد از جوانان مرد كار ساخت ، ادارهء مملكت هرچند پله داشته باشد پلهء آخر جاى رئيس عدليه است بالعدل قامت السماوات و الارض .
هرجا كه قومى بر سر قومى بريزند بايد هردو طرف را سياست نمود ( اين عقيدهء پدرم بود ) و همهء ملل اروپا مستحق سياستند .
از ايتاليا ممنوع شده وقتى با دست خالى بفرانسه رفت براى خانم حاكم سنژولين فال كشيد راست آمد سورش راه افتاد .
در كنگرهء ميلان ( 1910 ) موسولينى در معارضه با پاپ نطقى غرا بر ضد پارلمانتاريسم كرده است و تعجب كرده است كه چرا همانجا سنگسارش نكردهاند ( سنگ حاضر نبوده است ) .
گويد دولت را نبايد متزلزل كرد دولت بىتزلزل ميخواهد .
موسولينى توسعهء خاك نميخواهد اما به تيرل قناعت ندارد ساووآونيس را هم ميخواهد از ويلسن شاكى است كه مغلوب چاپلوسى ادوارد گرى و زمينهسازى پير گرگ كلمانسو شد ( ساو وآ ونيس را به ايتاليا نداد ) .
سياست لنين را سياست سرمايهدارى ميداند ، گويد آرزوى او است كه مكنت عالم در كرملين جمع شود . موسولينى به كثرت افراد حزب قائل نيست كه چه فايده از جسم بزرگ و روح كوچك .
از كلمات او است كه صندلى دستهدار و كفش راحت مخرب مرد است .
گويد جنگ پاتيل ذوب مقاصد است ( آخر السياسة الحرب ) امپرياليسم اخلاقى هم ممكن است ، زندگى يك سلسله وظيفه است كه بايد انجام داد و چند پياله شربت ناگوار كه بايد سركشيد .
حسن نيت برنگ لباس نيست پيراهن سرخ بهرتن ميرود .
تو هر رنگى كه خواهى جامه ميپوش * كه من آن قد زيبا مىشناسم
در وصف اوضاع گويد شرف را در طاق نسيان نهاده بودند دولت يا از ترس يا بىغيرتى