شيراز است حامل آن قرار داده و مخصوصا توجه قلبى جنابعالى را نسبت بمعزى اليه جلب مينمايم .
رياست وزاء .
عكس شاه را يك منزلى شهر ميرزا قاسم خان براى من آورد ، البته انتظارى هم داشت ، بى خبر از كيسهء من .
تهران ! ! چه تهرانى ! روسها درينگ امامند ( ينى امام ) ، شاه مردد در اقامت و حركت به طرف جنوب ، مردم شهر متزلزل ، آقاى مستوفى الممالك رئيس الوزراء متحير ، سپهسالار ميداندار ، جمعى از طبقات شهر باتفاق ژاندارم مهاجر .
شاه در صاحبقرانيه است ، روز ورود بهيئت وزراى غمزده رفتم ، بر ملالت من افزود ، روز بعد بصاحبقرانيه رفتم ، اول سؤالى كه شاه از من كردند اين بود كه مارلينگ را ديدهاى ؟ عرض كردم الان بحضور مبارك شرفياب شدم و با مارلينگ كارى ندارم .
آقاى مستوفى بتوسط شهاب الدوله پيغام كردند كه در شهر نمان ، بحسنآباد رفتم تا چه پيش بيايد دو شب در حسنآباد ماندم ، منم و يك نفر نوكر و درشكهچى .
صاحبمنصبان ژاندارم جنجالى داشتند و در همهچيز افراطى ميكردند ، نظمى هم در كارشان نبود ميز مشروب و تنقلات و كباب همهقسم داير داشتند .
روز سوم سواره به شهر مراجعت كردم ، درشكه بنهء منحصر در حسنآباد است ، بدرب خانه رفتم ، شاه لباس سفر در بر چكمه به پا متر صد حركت است ، جماعتى مشوق ، جماعتى مانع ، مستوفى ساكت ، طرفداران حركت اقوى . سپهسالار و صمصام السلطنه يكى به سفارت روس رفت يكى به سفارت انگليس ، آن شمالى اين جنوبى تأمين گرفتند كه روس بتهران نيايد شاه ماندنى شد .
سفارتين در جلسات ممتد با مستوفى مذاكره دارند كه ايران رفيق متفقين شود ، بىاعلان بيطرفى را نقض كند ، مستوفى در مقابل تعهدى ميطلبد كه حال ايران و رفتار همسايگان با آنچه خواهد بود ، جواب سكوت محض است .
مستوفى استعفا كرد ، فرمانفرما رئيس الوزراء شد من در خانه نشستم و در را به روى خود بستم ، دولت بر خلاف انتظار هزار تومان خرج سفر مراجعت براى من فرستاده بود ، برات تهران گرفته بودم ، عجالتا عرادهء كوچكى راه است . صحبت مهاجرت شاه در سر بعضى معتقدين هست و محرك عمده سفير عثمانى است ، كاظم پاشا حتى روزى از من ملاقات كرد كه به حركت تشويق كنم گفتم نه از من ساخته است نه معتقدم .
مهذب الدوله و شيخ يوسف وكلاى فارس مراجعت ميكنند ، آشنائى داشتيم خواستم ناهارى باهم خورده باشيم براى روز دوشنبه دعوت كردم ، بعد بخيالم گذشت ممكن است بر اين ملاقات محملى قرار بدهند ، بفرمانفرما نوشتم اگر مانعى دارد عذر بخواهم ، نوشت البته عذر بخواهيد و دوشنبه ناهار را با من صرف كنيد « 1 » ، عذر خواستم ، دوشنبه بدولتسراى شاهزاده رفتم ناهارى صرف شد . بعد از ناهار شاهزاده رقعهاى به من داد كه از سفارت انگليس بود ، وزير مختار نوشته بود فلانى كميتهاى تشكيل كرده كه شاه را حركت بدهد و رفيق من ( سفير روس ) هم به اين عقيده است ، گفتم در چنين كميتهاى بايد رئيس شما باشيد ، ناظمش وزير دربار ، من هم پادو . حال اگر حضرت و الا رئيس آن كميته هستيد ، من هم پادوم . فرمودند چه عيب دارد سفرى بخراسان برويد گفتم چه عيب دارد كه مرا درب منزل خودم مرحوم بكنند و اشرار راه متهم نشوند ؟ شاهزاده سليمان ميرزا از قوائم مهاجرت از قم نوشت كه براى رياست آن جماعت ، ملحق به كميتهء دفاع ملى بشوم .
هامش
( 1 ) - نوشته بودم جز صحبت ادبى نخواهم كرد ، نوشتند دوشنبه بيائيد صحبت بىادبى بكنيم .