در موقعى هم قطعهاى براى من فرستاده است ياد مىشود چون خط ميرزا علينقى بود گراور كردم براى من گلستانى هم نوشته است .
كار بيكارى
در سورمق منزلى كه گرفته بودند عمارتى ميان باغچه بود به نقشهاى كه معروف به كلاه فرنگى است ، وسط فضائى و اطراف اطاقها . آن نقشه مرا به خيال رسم طرحى انداخت ، اندكاندك حواشى بر آن افزوده شد ، البته از حدود قدرت من بيرون رفت چون از آن نقشه خوشم آمد گراور كردم بماند حالا كه اندرونى بيرونى شده است و اصطبل گاراژ بسيار از حواشى را مىشود كاست .
يكى از كسبه بتحريك يا بموجب بداخلاقى خودش بىحوصله شد براى مختصر طلبى كه از ناظر من داشت ، بالاى بام بيموقع اذانى هم ميگفت و اين عالم هم سير شد . امام جمعه نوشت كه از ولات اسبق شال داشتم ، اسب داشتم ، انگشترى داشتم . نوشتم :