قبحى نداشت .
جنجال عروسى يك عروس و دو داماد
حرمت الملوك از كسان حاجى ايلخانى را از آقايان ساوجبلاغ ، امين آقا پسر قادر آقا كه همه از اشرارند خواسته است تزويج بكند ، حاجى ايلخانى او را بعلى آقاى مظفر لشكر ، پسرعموى خود تزويج مىكند ، بنده بايد مدتى اوقات صرف اين كار بكنم . حرمت الملوك اموالى دارد و غوغا سر اموال است ، مأمورى از تبريز فرستاده شد كه نزاع را خاتمه بدهد .
بتحريك امين آقا كه باباپير آقاى بىپير منگور نسبت دارد ، راه سلدوز را مسدود ميكنند ، كاروان لخت ميكنند ، مزاحم عابرين ميشوند .
مأمورى كه فرستاده بودم از اطراف سوار جمع مىكند و دفع شر مينمايد . مأمور من به تبريز مراجعت نكرد ، به طرف تهران راهى شد ، نهصد تومان براى من فرستاد ، چون از اين وجوه بىبهره هستم بمريضخانهء تبريز رسيد ، روزى نيست كه عزا و عروسى دردسر تازه توليد نكند .
دو ولايت در آذربايجان كانون فساد است . ساوجبلاغ بتحريك عثمانى ، اردبيل بتحريك و مداخلهء روس . طوايف شاهسون سر سپردهاند ، طايفهء حاجى خواجهلو ، طوق بندگى بطور دلخواه به گردن ننهاده است . ملكى در مشكين تيول حضرت قلى ، كدخداى ايل است ، آبدارباشى مظفر الدين شاه ، فرمان به ملكيت صادر كرده است و به تبعهء روس فروخته ، قنسولگرى اجراى فرمان را ميخواهد و جد دارد كه حضرت قلى به تبريز حاضر شود . رؤساى طوايف هم هيچوقت به تبريز نميآيند . « 1 »
عمران خان كه به اردبيل نزد سردار ملى آمده بود ، در مراجعت يكدو مراسله با من رد و بدل كرده بود ، او را جوان عاقلى بجا آورده بودم و منصب داده بودم ، به او نوشتم كه پدرت را بفرست تبريز ، فرستاد ، مدتى در كارگذارى گفتگو كردند ، آخر كارگذار آمد نزد من كه قنسول ژنرال تقاضاى توقيف حضرت قلى را دارد ، ميگويد فرار مىكند ، گفتم او را توقيف نميكنم .
گفت من مجبورم استعفا بدهم ، گفتم استعفا بده ، تأملى كردم گفتم سر و ته معامله چيست ؟ گفت پانزده هزار تومان ، گفتم بتهران تلگراف ميكنم اگر كار به آنجا كشيد ، پانزده هزار تومان را بدهند و اگر ندادند ، خودم مىدهم و حضرت قلى را توقيف نميكنم . در اين اثنا ، عمران خان فوت كرد : حضرت قلى شبانه از تبريز رفت ، از هريس نوشت خلف عهد كردم ، از خبر فوت عمران ديوانه شدم ، در مسألهء ملك ، هرچه حكم بفرمائيد اطاعت دارم . سر اين معامله گذارده شد و ديگر روسها اظهارى نكردند ، ندانستم چرا . نه دولت ، نه من ، پانزده هزار تومانى هم نداديم . براى اولاد عمران چند قباى ترمه تدارك كردم ، فرستادم و تسليت گفتم و بعدها به كار من خورد .
آمدن پسرهاى رحيم خان به قراجهداغ
روسها پسرهاى رحيم خان را آزاد كردند كه ما فقط رحيم خان را در تحت نظر داريم . علماى اهر و بعضى تجار به عادت قديم و عدم اعتماد به مسلك دولت تأمل دارند ، خوانين شانه از طرفيت خالى ميكنند ، فشنگى گرفتند و از خانه بيرون نيامدند . ساخلواهر هم براى مدافعه كافى نبود مجال تدارك از تبريز هم نميشد اشرار محل ، دور پسران رحيم خان جمع شدند به اهر حمله آوردند .
خرده خوانين منتظر چنين روزها هستند .
هرچه فكر كردم چاره نديدم جز خواستن حضرت قلى . بتوسط حكومت تلگرافى به او كردم كه مىدانم شما براى خدمت دولت حاضريد و موقع بهتر از اين بدست نمىآيد . شب انجمن با انجمن ايالتى در حضورى آه و ناله داشتند ، منهم بودم ، در جواب چارهجوئى تلگرافى كردم و
هامش
( 1 ) - رايج بود كه در معاملات هرجا اشكال پيش مىآمد ، پاى تبعهء خارجه را بميان مىآوردند .