تلگراف وزارت داخله 339 ، 16 شعبان 1328
خاطر محترم مسبوق است كه حكومت آقاى محتشم السلطنه ، طور غريبى شده است ، دول روس و انگليس و عثمانى ، هرسه شكايات عمده دارند و تقريبا خلع ايشانرا خواستارند . بااين حال واضح است كه بايد فكرى براى ارومى كرد . حضرت عالى چه صلاح ميدانيد ، به نظر بنده بصير السلطنه بد نيست ، اگر چه ايشان را براى ساوجبلاغ معين فرمودهاند . از ساوجبلاغ هم راپرت رسيده كه مأمورين عثمانى ضعف حكومت را استنباط كرده ، براى محافظت جان و مال اتباع خود امنيت ميخواهند . توجه فورى در اين مسائل لازم است . 1597 وزير داخله
از طرز رفتار محتشم السلطنه در تبريز خوب نشنيدم بعضى معاشرتها مناسب مقام او نبوده است ليكن از حكومت او در ارومى بدى نشنيدم .
شجاع الدوله ، باعتبار مشى در حاشيهء اردو ، خودش را از گناهان گذشته تطهير كرده ميداند و به تبريز آمده است و منهم بمدلول و
لا تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقى إِلَيْكُمُ السَّلامَ لَسْتَ مُؤْمِناً
، او را پذيرفتم .
در شهر منزلى گرفت ، نميدانستم بين او و ثقة الاسلام شكرابى است كه نزديك بود آتشى بيفروزد گفتند ، ثقة الاسلام قصد كرده است ، در مقابل خانهاى كه منزل او است مجلس روضهاى داير كند . مردم بريزند و آسيبى به او برسانند . چندروزى كه در تبريز بود ، نظميه ميبايست بمحافظت شجاع الدوله مراقب باشد ، به حمد اللّه سانحه رخ نداد . آن نسبت هم به ثقة الاسلام مستبعد مينمود ، ليكن احتياط شرط بود ، اگر ميدانستم كه چه خبيثى است ، هرگز از او محافظت نمىكردم .
تفتيش قنسولگرى روس در منزل ثقة الاسلام غرهء جمادى الاولى 28
از اردوى روس ، سربازى گم شد ، به منزل ثقة الاسلام ميرود ، مسلمان مىشود ، ختنهاش ميكنند و در منزل ثقة الاسلام پنهان مىشود ، ليكن شبها بالاى بام آواز ميخواند ، در عبورومرور شنيده مىشود . بلايف ، عضو نظامى قنسولگرى با عدهاى سالدات سر زده وارد منزل آقا ميشوند .
صاحبخانه غايب است ، ميخواهند براى تجسس به اندرون بروند ، داد و فرياد از زنها بلند مىشود ، بلايف برميگردد . روسها جدا سرباز را ميخواهند كه از در ديگر فرار كرده است . كار بتهران و پطرزبورغ ميكشد . ثقة الاسلام تلگراف شكايت به امپراتور كرد ، درنتيجه بلايف از ثقة الاسلام عذر خواست . مطالبهء سرباز بجاى خود ، چند روز گرفتار اين سانحه بوديم تا سرباز پيدا و تسليم شد و من اين قضيه را دسيسه ميدانم .
همين ثقة الاسلام را در دهم محرم 1330 بدار آويختند و جاى بسى افسوس است ، رحمة اللّه عليه
مؤسسهء خيريهء دار التربيه
در تبريز ، فقرا را از سر راهها جمع كرده بودند و در محلى مشغول كارهاى مختلف ميداشتند ، در شهر كمتر اهل سؤال ديده ميشد . دسترنج آنها را ميفروختند ، مصارف ميكردند ، مؤسسه مقروض شده بود .
بتقاضاى تجار قرار شد از مال فتوره و فرش كه از شهر خارج ميكنند ، عدلى دو قران در گمرك گرفته شود و عايد مؤسسه گردد . از ساير امتعه عدلى يك قران مأخوذ گرديد . بر طبق اين قرارداد اعلانى شد .
بايد انصاف داد كه مردم تبريز براى اقدامات مدنى حاضرترند .
اين هم راپرتى است :
سر نظميهء باغميشه راپرت ميدهد ؛ ديروز دو نفر سوار حاجى خواجهلو در محلهء ششكلان از يكى زن خواستهاند ، وعده ميدهد ، شب در باغى دو نفر مرد را چادر شب بسركرده ، عوض زن مىبرند . راپرت بهمينجا ختم مىشود .
ميگويند اسكندر دوم مقدونى با سفراى ايران همين معامله را كرده است . تاريخ تجديد مىشود ، مگر آنكه آن زنان يونانى اسلحهء پنهان داشتهاند و مهمان را كشتهاند . هم از وقايع نادره است ، عمل پسرهاى ساعد الملك كه زنهاى خودشانرا طلاق دادند و بمبادله گرفتند و در نظرشان