مكتوب سردار بهادر از اهر ، ليلهء 26 محرم 1328
« مقام . . . به حمد اللّه تعالى اردو خدمات خود را انجام داده ، به طرف اهر مراجعت نمود . جناب آقاى حاجى عليرضا خان در پنج فرسخى قصبه رسيده در خدمت ايشان به اهر آمديم . براى همه قسم اوامر حضرت اجل عالى حاضر هستند . از قصبهء كليبر راپرت وقايع را بعرض رسانده بود ، يوم بيستم ، همين كه رحيم خان شكست خورده فرارا به طرف حسرتان رفت ، شب در آنجا مانده ، صبح بيست و يكم يكعده روس بحسرتان آمده تمام اموال و دارائى رحيم خان را با زن و بچه برداشته ، از رود ارس عبور داده ، بروسيه بردند . جنابان رشيد الدوله و سعيد - الممالك نوشته بودند ، الساعه كه اين راپرت را مينويسيم روى خاك نشسته « 1 » و به كلى اسباب زندگى خود را رحيم خان برده است ، چيزى باقى نگذارده ، جز دهبار فتوره و فاخسونيه مال التجاره كه در يك قريهء ديگر بود . به حمد اللّه خدمت اين اردو بپايان رسيده ، سواران همگى خسته هستند .
مرخص بفرمائيد اردو حركت نموده به تبريز بيايد ، با آن ارادت سابقه ، كمال اشتياق را به درد فيض زيارت حضرت اجل دارد ، جناب مستطاب اجل موسيو يفرم خان بعرض بندگى تصديع ميدهند .
جعفر قلى بختيارى ، يفرم »
سردار بهادر ، براى اهر حكومت خواسته بود ، ميرزا هاشم خان كه با ايل حاجى خواجهلو خويشى داشت فرستادم ، نوشت اين تحفه چه بود ؟ نوشتم در تبريز عرض ميكنم . روز وردو اردو به تبريز ، طبقات اهالى استقبال شايان كردند ، خودم در توپخانه منتظر شدم ، اردو بر سر راه بخانهاى فرود آمده ، عليرضا خان را نزد من فرستادند كه به اردو استقبال نكرديد و از اين نظر تكدر حاصل كردهاند .
گفتم ، مهديقلى پسر عليقلى درويش است ، از اين نظر آنچه ميكرد كم بود ، اما والى آذربايجان گمان نميكنم قصورى كرده باشد ، عالىقاپو خانهء من نيست ، خانهء دولت است . در ميدان توپخانه حاضر شدم كه محل انسب ، براى فرودآمدن اردو بود . براى پذيرائى مقدم اردو استقبال به طى مسافت نيست ، يكقدم يا پانصد تفاوت ندارد . اردو ميبايست بيرق دولت را در خانهء دولت فرود بياورد . نظامى در محل نظامى رحل افكند . تصديق كرد ، گفتم حالا به سمت مهديقلى برخيز برويم ، درشكهء رئيس نظميه حاضر بود ، باتفاق رفتيم ، سر سفره بودند .
اين خودپسندى بيشتر از طرف يفرم بوده است كه بيش از اندازه به خود مينازد و الحق رشيد هم هست . با هفتتير وارد سنگر شخص رحيم خان شده است و رحيم خان از ترس مسلسل فرار كرده است . پس از دو سه روز كه ديدوبازديد تمام شد ، بسردار بهادر گفتم مردم شهر را شناختيد ؟
كى را بجاى ساعد لشگر به اهر ميفرستادم كه لايقتر بود ؟ اذعان كرد كه لايقترى نديدم . نوبتى با سردار بهادر ، در گرفتاريهاى خودم صحبت ميكردم . گفتم شطرنج ميدانيد ؟ گفت قدرى ، گفتم در شطرنج چند قسم مهره هست و بازى همه معلوم . در اين شطرنج خر هم مهره هست ، بازى خر را من درست نميدانم . باقر خان حضور داشت . برخاست و رفت و من تصور نميكردم تا ايناندازه كنايه بفهمد . طرفه آنكه ، به زبان آورد كه مرا ميگويد .
در سفر قبل ، ستار خان كدخداى اميرخيز و باقر خان كدخداى خيابان ، البته به من معرفى شده بودند ، ولى من شناسائى باحوال آنها نداشتم . شهر تبريز در مقابل دولت مقاومت كرد . ستار خان بدلاورى معروف شد و دلاور هم بود . باقر خان بواسطهء وسعت محلهء خيابان اهميتى حاصل كرده بود . در نظر من ، همان عظم كدخدائى را داشتند . ستار خان طبعا مرد شريفى بود ، باقر خان زحمتى چندان نميدهد . ستار خان دعاوى بيشتر دارد و عادات بد ، اجزاى او مزاحم اهل شهرند
هامش
( 1 ) - نشستن روى خاك تا اندازهاى هم بسعى سيد كاظم ، از دستهء يفرم شد ، بختيارى هم حالش معلوم است ، ملامت هم ندارد ، جنگ و چپاول لازم و ملزوم هم است ، بختيارى از روى عادت ميچاپد ، ارمنى مطابق مرامنامه ، كدام مشروع است من نميدانم ، تا اموال حرام باشد يا حلال .