و از فرمايشات محمد على ميرزا ، بر مصلحت مجلس راه استفاده ميجستم ، اينهم نيست . روز بروز دولت روس در مخالفت با مشروطه افزود ، مشروطه را سنگ پيشرفت مقاصد خود ميدانست .
محمد عليشاه هم ، قادر نبود زيربار قانون برود ، مطلق العنانى ميخواست ، دربارىها هم تن در درنميدادند كه مقطوع الاختيار باشند و به كار خود مشغول . آتش را باد ميزدند و مستمر انگشت فساد در كار داشتند ، اگر انصاف بايد داد مجلس هم خالى از تندى نبود . من به ميخ و نعل مى - زدم و بقسمى رشته را بهم مىبستم ، نميتوانم امير بهادر را فى المثل ظالم و بدنفس بشمارم ، ليكن رويهء زندگى پنجاه ساله و علم و اطلاع يا بىعلمى و بىاطلاعى او و امثال او با مشى بطور مشروطيت ، هيچوجه جامع نداشت و نميتوانستند خودشانرا براى مشى بمشروطيت حاضر كنند . صرفنظر از منافعى كه از استبداد داشتند و دل كندن از آنها مشكل بود .
تلگراف وزارت داخله
از وزارت داخله ، تلگرافى در برلن به من رسيد كه مستقيما به تبريز بروم . نميدانستم وزير داخله كيست ، جواب ندادم . هفتهاى گذشت ، تلگراف ديگر بامضاى سردار اسعد وزير داخله رسيد ، با عهدى كه در پاريس داشتيم ، جز تسليم چاره نبود .
سفر خرج دارد و من هزار تومان بصاحبخانه مقروضم . در سر سفره همشيرهء برلنى مادام اشتوله گفت ؛ براى مسافرت چه لازم است ؟ گفتم دوازده هزار مارك ، به شوهرش گفت من در محاسبه ، شش هزار مارك بيشتر از بانك نميتوانم بخواهم ، شش هزار هم تو بخواه . قدرى جمع و خرج كردند ، گفتم من همان بشش هزار مارك برگزار ميكنم . مادام شش هزار مارك را رساند ، گفت پشت كارت خودت يادداشتى به من بده ، شرحى نوشتم با صد ده فرع رد كرد كه اين فرع قانونى نيست ، گفتم قانونى چقدر است ؟ گفت بخواهى صد هفت ؛ پته طلبى با صد هفت به او دادم .
احتشام السلطنه ، نمىدانم در اينموقع چه خيال كرد كه اظهار تنگدستى نمود و دو هزار و چهارصد مارك از من خواست و دادم . هزار تومان خرج سفر در وينه براى من رسيد ، خانى شدم .
دعوى بر ظل السلطان
در پاريس ، روزى بدكتر اسماعيل خان ( مرزبان ) برخوردم ، در صحبت معلوم شد اراده دارد وكيل بگيرند و با ظل السلطان دعوى كند و مطالبهء طلبى كه معاضد السلطنه از او دارد . گفتم تأمل كن . ظل السلطان را ملاقات كردم ، گفتم حضرت اقدس والاكار بندهگير است ، مساعدتى بفرمائيد . روز ديگر هزار و پانصد فرانك به هتل فرستاد و من سه هزار فرانك خواسته بودم . چنان ميدانستم كه طلب معاضد السلطنه اين مقدار است . پانصد فرانك به دكتر دادم ، معاضد السلطنه در لندن بود ، در اينوقت در اسلامبول است ، هزار فرانك را به او دادم . در عبور از وينه ظل السلطان در وينه بود . شاهزاده را ملاقات كردم ، شبى هم مرا به ونديك برد ، گردشگاهى كه لايق شاهزاده نبود درموقع حركت از وينه بشاهزاده نوشتم كه آن تقاضا را من براى خودم نكردم ، براى رفع دردسر از حضرت و الا بود ، عقيده دارم كه بقيهء طلب معاضد السلطنه را مرحمت بفرمائيد . ظاهرا در باكو مخارجى براى شاهزاده كرده بوده است .
ملاقات با سفير روس
در اسلامبول ، باصرار ارفع الدوله كه سفير است ، از سفير روس ملاقاتى شد . در ضمن صحبت ، ارفع الدوله از قشون روس در تبريز بلفظ تصرف ( اكوپاسيون ) ياد كرد . من به او نگاهى كردم ، سفير روس ملتفت شد ، گفت ؛ عدهاى نظامى كه در تبريز داريم ، در تحت امر شما خواهند بود و سفارشى براى مأمورين سرحدات نوشت كه هيچ مصرف نداشت . من در سفر هيچوقت اشياء گمركى با خود برنميدارم در ادسا مأمور گمرك ، آلمانى ميدانست ، پيش آمد ، در صحبت گشود . قدرى از خدمات لياخوف گفت ضمنا گفت ، ما مأموريت داريم هر بارى را نگاه كنيم ، حتى بار اجزاى مخصوص امپراتور را ، چون ديده شده است كه استفادهء نامشروع ميكنند معدل الدوله از استامبول همراه من است ، در كشتى