همصحبت هستيم .
ساحل درياى سياه ، از كريمه تا باطوم ، خرم و باصفا است . در سواحل نزديك بنادر كوهكوه كيسهء گندم ديده مىشود كه باروپا حمل ميكنند . يالتا از نقاط ديدنى است ، اگرچه شب از آنجا گذشتم و شب گربه سمور است .
مختصر گردش هم كرديم . باطوم شباهت كلى به بيروت و يافا دارد ، در يافا و بيروت اشجار مركبات است ، اينجا درختهاى ديگر ، چاىكارى بسيار كردهاند .
تفليس
در تفليس ، تلگرافى به قنسول رسيده بود كه مخبر السلطنه را بگوئيد ، بتهران بيايد . گويا بامضاى مديرى . تلگراف بقدرى خفيف بود كه حمل بر اشتباه اسم كرديم ، همچو تلگرافى لازم بود بامضاى سردار اسعد باشد .
بهرحال من به طرف تبريز حركت كردم .
موسيو آرنولد ، فريد السلطنه هنوز در تفليس است ، در ملاقات به من گفت ، جمعه شما به طرف فرنگ حركت كرديد ، سهشنبه از طرف نظميهء شهر بسراغ شما آمدند كه فلانى به كدام سمت رفت ؟ گفتم ، به طرف اروپا . اما كجا ، نميدانم . من ديدم نگرانى من در روز چهارشنبه بىوجه نبوده است پيدا بود كه ممتحن السلطنه ، خوشذاتى كرده است ، طلب مغفرتى براى پدر او كردم .
بشارت الدوله با كالسكه بجلفا آمده است . در جلفا نسبت بسابق كه ديده بودم ، اندك آبادى پيدا شده است . راه در دست روس است و زنجيرهائى در راه هست كه مره بمره بايد به اجازه رد شد . ملتفت شدم كه همهجا معطل ميكنند ، مثل اينكه قصد اهانتى دارند . انگارهء حركت را قسمى گرفتم كه قبل از آفتاب به شهر برسم . معهذا سردار ملى ، ستار خان ، در اول امير خيز حاضر شده بود و طاق نصرتى هم بسته بود . احوالپرسى گرمى كردم و رد شدم . ورود به تبريز 3 شعبان 1327 است روز تولد حضرت خامس آل عبا صلوة اللّه عليه ، من در همهء مراحل زندگى دست توصل بدامان حقيقت حسين عليه السلام زدهام .
بتوجه اولياى حق ، بر بسى مشكلات توفيق حل يافتم . انشاء اللّه تا زمان لبيك دعوت حق اين عقيده در من ثابت خواهد بود . من بر اين هستم و آنان كه سلالهء هوشند .
ستار خان و باقر خان در زدوخورد با دولت ؛ يكى كدخداى اميرخيز ، يكى كدخداى خيابان اسمى دركردهاند و هريك اصحابى دارند . بجان مردم افتادهاند . يكى از بلوك غربى ، يكى از بلوك شرقى ، بحوالهء شخصى ، ماليات وصول ميكنند . در شهر ، اصحابشان شب بخانهء متمكنين ميروند و زحمت ميدهند . عدهاى گزاف از اهالى ، خانه در اطراف ژنرال قنسولگرى روس اجاره كردهاند و متحصنند اول وظيفه تدارك امنيت است ، در شهر عدليه را به ترتيبى كه ميدانستم ترتيب دادم . سردار فاتح برادر ممتاز الدوله را رئيس كردم و تأكيد نمودم كه ملاحظهء مستبد و مشروطهطلب ، در دادخواهى راه ندارد ، بايد مرحق را رعايت كرد و خودم مراقب شدم . كمكم تأمينى حاصل شد و متحصنين خانههاى اطراف قنسولگرى را رها كردند و از براى عامه اطمينانى پديد آمد .
لدى الورود ، براى تشريح حال مملكت و گسيختگى امور ، فرمانى از طرف كميسيون جنگ در خوى ، باستحضار من رسيد كه عينا گراور شد . مركزيت كه از دست رفت ، از هر سرى صدائى درميآمد .
متأسفانه ، زندگى صرف مادى شده است . حقايق را خرافات ميدانند و خرافات را حقايق .
خداوند ، همه را به راه صواب هدايت فرمايد .
مستر باسكرويل « 1 » امريكائى ، بارادهاى در دفاع تبريز وارد ميدان گشت ، مقتول شد ، رحمت بر همت او .
روز سوم ورود ، تلگرافى از سردار اسعد رسيد كه سفارتين پا در يك كفش كردهاند كه
هامش
( 1 ) -Mr . H . C . Baskerville