تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات و خطرات ( فارسى ) — صفحة 170

مساهمون:

ص١٧٠
باز همين نغمه گوشزد من شد . هيچگونه خبر از آذربايجان ندارم ، در تفليس معلوم شد كه عدهء معتنابهى قشون روس در سرحد بيله‌سوار است و از شاهسون حساب كهنه مطالبه دارند . كاخانوسكى مدير امور خارجهء قفقاز را ملاقات كردم ، بتوسط قنسول ما تقاضا كرده بود ، يك ماه مهلت خواستم ، گفت از تهران قوائى به تو خواهد رسيد ؟ گفتم خير ، گفت پس چه‌خواهى كرد ؟ گفتم توپخانه همراه دارم ، قدرى در من نگاه كرد ( نگاه كردن عالم اندر سفيه ) بهرحال قول مهلت داد ، توپى كه من همراه داشتم نخواستن ( طمع نكردن ) حربهء پدرم بود كه در مقام سپهسالار به كار برده بودند . سياسيون سر عرفان ندارند ، بعضى سخنان بگوششان باد است ، عرفان‌باف‌ها هم گاهى بىگدار به آب ميزنند ، من در خودم حس تزلزل نميكردم و همين سبب اميدوارى من بود و ميدانستم كه جز خير مردم چيزى نميخواستم و البته اثرى خواهد كرد « 1 » ديدنى هم از جانشين قفقاز كردم و در ظروف طلا چاى صرف شد . بشارت الدوله كه از پستخانه با من سابقه دارد ، با سردار همايون كه از محترمين است به جلفا آمده‌اند و كالسكه آورده‌اند . روس‌ها در راه همه‌جا زنجير دارند . در صوفيان . اجلال الملك رئيس نظميهء تبريز ملاقات شد ، تكليف ورود خواست ، گفتم باحوال شهر آگاه نيستم ، گفت نايب الحكومه ، نظام الدوله ، انجمن و تجار در بيرون شهر چادر زده‌اند صلاح اين است كه اول بچادر انجمن وارد شويد ، بعد بچادر نايب الحكومه ، آخر بچادر تجار ، گفتم شما جلو برويد و لدى الورود مرا بچادر انجمن هدايت كنيد ، چون به شهر رسيدم جماعتى از چادرى بيرون آمدند ، جز بصير السلطنه كسى را نمىشناسم ، اجلال الملك معرفى كرد بچادر رفتم ، به گمان آنكه چادر انجمن است ، چادر نظام الدوله بود ، نزاكت اقتضا نداشت بگويم بنا غير از اين بود و اجلال الملك لدى الورود نامردى كرد . كسى آمد و در گوش نظام الدوله چيزى گفت ، رنگش تغيير كرد ، معلوم شد انجمن قهر كرده است و اعضاء رفته‌اند ، پس از قدرى توقف و صرف چاى بچادر تجار رفتم و مكثى شد و به شهر حركت كرديم ، به حاجى نظام الدوله گفتم يكسر ميرويم به انجمن ، در انجمن جمعيت فوق العاده است آشفتگى هم احساس مىشد پس از ورود من ، ديدم كه خوش شدند . ميرزا حسين واعظ يك مجلس روضه خواند ، قدرى صحبت متفرقه به ميان آمد ، باتفاق حاجى نظام الدوله به عالى - قاپو آمديم . بشارت الدوله را كه ميشناختم و به احوال ولايت بصير بود ، پيشكار كردم ، شغل شاغل بيله‌سوار است و دفع قشون روس يا رفع بهانه . فرمانفرما از مياندوآب رفت و انجمنيها از نقشه منصرف شدند ، دوز اختلاف برچيده شد و قصهء چادر فراموش ، آشنايان به اوضاع لازم مىدانستند در اهر اردوئى تشكيل شود . سردار نصرت ، رحيم خان چلبيانلو رفيق عدليه ، در تبريز است خواستم ، گفتم در اهر تشكيل اردوئى بايد داد ، براى تشويق قرار شد روزى در منزل او صرف ناهارى بشود ، در همان هفتهء اول روزى به منزل او رفتم ، جلو تشكى كه براى من درنظر گرفته بود سينىئى نهاده بود در آن طاقه شالى شيروانى و مقدارى سكهء زرد بود ، شيخ سليم از علم‌داران مشروطه و سيد هاشم نزديك محلى كه براى من معين بود نشسته بودند . من طرف ديگر نشستم صدر را به رفقا بازگذاردم ، دور از سينى ، خادمى را خواستم گفتم موقعى است كه بايد همه قسم كمك به سردار بشود ، سينى را ببر تحويل صندوقدار سردار بده . شيخ سليم و مير هاشم معتقد به تقسيم بودند ، گفتم در يك دست بيشتر كار مىكند . نظام الدوله رئيس قشون است از تهران بيست هزار تومان فرستادند ، پانزده هزار تومان به حاجى نظام الدوله دادم ، رحيم خان به اهر رفت ، مهلت نزديك شد . ظاهرا شاهسونها در حدود ديمان بقول خودشان خاك روس ، يكدو كلبه ساخته بوده‌اند روس شش هزار قشون به سرحد ميفرستند كه آن كلبه‌ها را كه تعبير به قلعه مىكنند ازجا بركنند ضمنا دعاوى خسارت دارند .
هامش
( 1 ) - جاى بسى افسوس است كه مردم خودشان خير خودشان را نميخواهند و گول سخنان چرب و نرم را ميخورند ، وقتى به هوش ميآيند كه كار از دست رفته است .