جواب شود ، من سخن را از او گرفتم ، گفتم البته رسيدن حقوق منظم شرط حسن اداره است ، بدبختانه دولت قادر به پرداخت حقوق در مرات معين نيست نبايد اسباب تشويش اداره بشود .
چنان كه در دورهء من حقوقى به اجزاء نرسيد و از قبل هم طلب داشتند و عذر علاء الملك را خواسته بودند ، معهذا بترتيبات من تن دردادند و به درستى خدمت كردند . عيب اساسى عدليه امر ديگرى است ، در مدت تصدى آنچه بر من معلوم شد اشكال در احكام متضاد است ، چه شرعى ، چه عرفى ، ناسخ و منسوخ در دست عارض و معروض است و عدليه در تشخيص مستأصل ، لازم است علماء ترتيبى بدهند كه بين حق و باطل امتياز بشود ، حق را مجرى كنند و باطل را بسوزانند ، سيد عبد اللّه موقعى بدست آورده از مجلس برخاست و گفت حالا كار به جائى رسيده است كه ميگويند حكم خدا را بايد سوزاند ، علماء در تبعيت او از مجلس رفتند . وزراء كانه فرار كردند ، مجلس خلوت شد ، من ماندم با حاج ميرزا يحيى و ملك المتكلمين ، قهوه خواستيم ، ظفر السلطنه وزير جنگ مرا در درشكهء خودش آورده بود : پيغام داد كه در بازارچه معطلم ، من از صرف قهوه محروم ماندم ، شب صدر العلما كه در بازار آبروئى دارد ، رؤساى اصناف را خواست كه مخبر السلطنه كفر گفته است ، بايد بازار را بست و تبعيد او را خواست ، گفتند فلانى احكام شرع و عرف و حق و باطل گفت ، باطل حكم الهى نمىشود ، تيرها به سنگ خورد ، روزگار بدون زحمت آقايان اسباب بيرون رفتن مرا از تهران فراهم آورد .
برسم سابق كه وزارتخانهها ناهار داشتند و جنسى موقوف شده بود ، پول ناهارى بوزارت عدليه ميدادند . در زمان من چهار صد و كسرى دادند ، دويست و چهل تومانش به من ميرسيد بمخبر السلطان گفتم ، بين اجزاى مفلوك تقسيم كند ، ناهار من روزهائى كه دير ميماندم ، نان خشك با چاى بود و موضوع متلك مؤيد الاسلام ، مدير روزنامهء وطن . تنها در وزارت عدليه موفق بانجام وظيفه شدم ، در وزارتخانههاى ديگر فرصتى بدست نيامد .
سفر اول آذربايجان ربيع الاول 1326
فرمانفرما ، از ايالت آذربايجان استعفا كرد . در مجلس كميسيون شد ، نظام السلطنه مرا همراه برد ، رياست مجلس با ممتاز الدوله است . سه ماه به سه ماه عوض مىشود ، خاطرم نيست از وزراء كى همراه بود ، ميدانم در كميسيون تقىزاده تسبيح دست گرفت و اسامى اشخاص را ميبرد و دانه مىانداخت ، نير الدوله ، آصف الدوله ، عين الدوله و غيره باز از سر ميگرفت در هيچكدام موافقت حاصل نمىشد . من عصبانى شدم به شوخى گفتم ، حالا كه هيچكس نيست من ميروم ، تقىزاده روى عقيده به طبقهء سوم ( بلى من از حيث عمارت و پارك طبقهء سوم بودم ) دنبال حرف را گرفت و شوخى شوخى من آذربايجانى شدم ، از كميسيون بحضور شاه رفتيم ، نظام السلطنه تصور ميكرد شاه قبول نكند ، مايل بود من در تهران باشم ، شاه بدون ترديد قبول فرمودند ، شايد براى اينكه من در تهران نباشم و در تبريز لطمه بخورم ، حرفى زده بودم و بارى بگردنم افتاد ، من كه جز يك ده سى چهل خانوارى اداره نكرده بودم و جز مدارس و پستخانه سابقهء ادارى نداشتم ، بايد بآذربايجان بروم . امير نظام را ديده بودم كه از تبريز فرار كرد ، با خود گفتم « كنون كار پيش - آمدت سخت باش . »
مصلحين خيرانديشى مرا ترغيب ميكردند كه لقب امير نظامى بخواهم ، چه امير نظام در تبريز چوبى به زمين زده بود ، گفتم چرا من تكيه به چوب خودم نكنم ، من در تبريز بودم كه از تحريك محمد على ميرزا فرار كرد ، در همان مجلس دستخط صادر شد .
بلى ! من هرگز خدمات كشورى يا لشگرى عمده نداشتم . اما دستور مولى را به مالك اشتر ، وصاياى نظام الملك و تجارب السلف را خوانده بودم .
به نظام السلطنه نوشتم ، اقل حقوقى كه مجلس براى وزراء گاهى عنوان كرده است ماهى پانصد تومان است . از جنس پر جبرئيل هم پرى در دستگاه من نيست ، يكسال است در وزارتخانهها خدمت ميكنم ، حقوق يك ساله را بدهيد تا خرجى راه كنم .