بخاطرم آمد كه يادداشت در دست او ماند و بسا هست سبب زحمتى بشود ، پس از هفتهاى آمد كه فراموش كردم يادداشت را رد كنم . اينك آن يادداشت
گر نهادت همه اين است زهى پاك نهاد * ور سرشت همه اين است زهى پاك سرشت
عيب رندان مكن اى زاهد پاكيزه سرشت * تو چه دانى كه پس پرده كه خوبست و كه زشت
چه خوب بود كه مردم پاكنهاد پاى استقامتشان نمىلرزيد .
نه هرصحبت نشاطانگيز باشد * بسا صحبت ملالتخيز باشد
روزگار با من به لج است
در لندن با خانمى اتفاق صحبت افتاد ، خالى از ملاحت نبود ، لكن از چهرهاش ملالت مينمود . گفت پدرم مبتلا به فلج است و روزگار بامن بلج ، با دست خالى بديدنش رفته بودم حالش را تباه ديدم ، تقاضاى صاحبخانه هم در دلم خارى است ، حالى كه قصد بود مبدل بملال شد ، پنج ليره همراه داشتم در دستش گذاشتم ، خواست پاى مرا ببوسد ، رويش را بوسيدم و بخداش سپردم ، دعا كرد و از كجا كه مستجاب نباشد .
اين جهان محنتسرائى بيش نيست * شهد دارد ليك آن بىنيش نيست
غنچهاش دلتنگ و لاله داغدار * وان گلش از خار بىتشويش نيست
سوختم كه نسوزانم
در برلن ديروقت به منزل ميرفتم ، بخانمى برخوردم ، صد هشتاد بجمال و در اندام بكمال ، محفلى نزديك بود ، باهم نشستيم ، ديدمش تربيت خواص دارد و با زندگى خانواده تماس ، گفتم مگر خانم را خواستارى مشترى نشد كه غمخوارى كند ؟ گفت چند نفرم خواستند من نخواستم ، گفتم ممكن است از سبب بپرسم ؟ گفت در خودم آن استوارى را نديدم كه عهد و پيمان بسر برم ، مردى را آزرده خواهم كرد ، سوختم كه نسوزانم .
نظر سوى شاهد كسى را رواست * كه داند بدن شاهدى عذرخواست
رقابت
شبى در وينه در باغ عمومى در گوشهاى نشسته بودم و سير مهتاب ميكردم ، مستغرق فكر خود و پيشآمد روزگار ، بر خلاف انتظار خانمى به من رو آورده آمد كنار من نشست ، بىمقدمه اظهار داشت شيرينىفروشم و از پيشآمدى در جوش ، گفتم خير است ، گفت خواهرم دوستى دارد ، آمد او را برد من بر خود حتم كردم كه تنها نمانم ، وجاهتى نداشت بىملاحت هم نبود ، از رقابتش تعجب كردم و بر ملالتش تأسف خوردم ، گفتم هركه شيرينى فروشد مشترى بر وى بجوشد ، تبسمى كرد و لبخندش خالى از نمك نبود ، بقول ديگر شيخ متوسل شدم كه زن جوان را تيرى در پهلو نشيند به كه پيرى ، ديدم به اين لطايف دل نميدهد و دنبال را ول نميكند ، بمضمون شعر سعدى مترنم است .
برخيز تا طريق تكلف رها كنيم * دكان معرفت به دو جو پربها كنيم
آرى
إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلَّا ما رَحِمَ رَبِّي
يكى از رفقا غالب از كيسه و كمر مىناليد در كيسه چيزى داشتم بشامش دعوت كردم و راجع بكمر بديگريش حوالت .
كاستن توكل و اشكالات تكفل در امر نكاح تامل آورده و بافشار طبيعت مجال تحمل نمانده جوانانرا اضطرار عنان اصطبار از كف بدر مىكند ، اگر صدد و طبع سركش زندگى موحش را پيش بياورد ، يا صد هشت نادانى صد نود نقص سياست است ، تشويق ميكنند تضييق نميكنند ، برنامهء سياست در مصلحت و عصمت نيست ، رشتهء عفت را گسستهاند كه آزادى است ، اخلاق مسرى است خوبش بطئى و بدش سريع السرايه .
حكايت
در پاريس مردى جاافتاده با عليقلى خان سردار اسعد آشنا بود ، از تعلق زنى به خودش شكايت ميكرد كه شوهرش با من دوست است و زنش به من مىتند ، روزى شوهرش نزد من آمد و زنش در منزل من بود ، سخت خجالت كشيدم هرچه ميخواهم از صحبت اين پتياره كناره بجويم باز گرفتار ميشوم .