فحشا ، دزدى ، جاسوسى و بقول لامارتين : بشر بساطى مخربتر از صحنهء تئاتر در تخريب اخلاق نگسترده است .
مفتضحتر روزنامهها است كه يوميه بچاپ ميزنند و عفت را خفيف ميكنند .
من خودم را بوين مياندازم
اين عنوان را در روزنامهاى ديدم ، خواندم معلوم شد دخترى خودش را در وين « 1 » غرق كرده است و سبب را بدوستى نگاشته : پدرم مرا به قهوهخانهها ميبرد بحريف مىسپارد ، از دنبال من مىآيد كه مزد مرا بگيرد ، مرا به اين كار شنيع مجبور مىكند ، من اين زندگى را نميخواهم ، خودم را به وين مياندازم .
قرمساقى حد ندارد ، ناصر الدين شاه در دستخط تغيير به مسيح نامى قرمساق را به صاد نوشته بود ، شمس الشعراء سام ميرزا رباعىئى ساخت ؛ بعرض رساندند دستخط اصلاح شد .
الحمد مسيحا كه جمادت كردند * آتش بودى و پس رمادت كردند
زن قحبه بعزل هم ترقى كردى * زيرا كه قرمصاق بصادت كردند
قرمساقهاى امروز ، صدسى قرمساقترند .
طبيعت برنمىگردد
يكى گربهاى را تعليم داده بود ، شمعى در دست كنار سفره قرار ميگرفت ، و مدعى بود كه به تربيت مىشود در طبيعت تصرف كرد ، رفيقش روزى موشى همراه آورده سر سفره رها كرد ، گربه آرام ماند . نوبت ديگر دو موش آورد چون موش دوم را رها كرد گربه حركتى به خود داد و باز خوددارى نمود ، بار سوم سه موش آورد سومى را كه رها كرد گربه شمع را انداخت و پريد بموش .
در شهرهاى بزرگ اروپا گذرها كموبيش طاس لغزنده است ، در قهوهخانهها ميدان عرضه و تقاضا ، بىخيال نشستهاى يكى كنارت سبز مىشود ، دوبار دندان روى جگر گذاردى بار سوم دنده به قضا مى - دهى ، اين تمدن بتهران هم سرايت كرده است .
اى كه از كوچهء اسلامبول ما ميگذرى * باخبر باش كه سر مىشكند ديوارش
در اثر قلت خون و جمودت حال ، طبع من چنان بود كه زيباترين صورتها نقش ديوار مىنمود ، اگر برخوردى مىشد بصحبت برگذار مىكردم و شعر سعدى را بخاطر مىآوردم .
به بىرغبتى شهوت انگيختن * برغبت بود خون خود ريختن
عمر دراز سعدى هم در نتيجهء اين احتياط بوده است ، با زنهائى كه حلقه در انگشت داشتند از صحبت هم دريغ ميداشتم ، در نتيجهء صحبتها ديدم بيشتر زنان خودباخته ، گول جوانان ناسخته خوردهاند و فريب نويدهاى دروغ و بىپا ، گروهى را هم بىنوائى از راه دربرده است و به بىپروائى كشيده ، گروهى طبع سركش آنها را به آتش افكنده و ليس على المريض حرج .
ازدحام هرطبقه در شهر بزرگ و سنگهاى تكلف كه در راه نكاح انداختهاند اطوار زشت را از هر قبيل پيش ميآورد و من چند حكايت ذكر ميكنم و شايد در رديف احسن القصص است ، در سياحت آفاق لاغر و چاق پيش ميآيد ، چرا در خاطرات يكى را بايد نگاشت و ديگرى را مسكوت عنه گذاشت .
جماعتى كه ندانند حظ روحانى * تفاوتى كه ميان دواب و انسان است
گمان برند كه در باغ حسن سعدى را * نظر بسيب زنخدان و نار پستان است
و ما ابرء نفسى و ما از كيها * كه هرچه نقل كنند از بشر در امكان است
عروس شهرها
پاريس را عروس شهرها گفتهاند ؛ دامادها از همهجا بپاريس رو ميآورند و روزگارى بنشاط ميگذرانند ، بساط عشرت اينجا گسترده است ، كاخها بهشتآسا ، مرتب در غرفاتش حوران هورلقا ، غلمانان سربهوا را پذيرا .
هامش
( 1 ) - وين فام رودى است در فرانسه .