پتيارهاى آن منازل را اداره مىكند ، زنان جوان بهرجهت بهواى هفتهاى نوش سالها گرفتار نيشند نصف مزد ايشان كه بهاى جوهر جان است بدان پتياره ميرسد ، در برابر نصف ديگر از خوردنى و پوشيدنى انگاره گرفته شده است كه آن بدبختان از زير بار قرض رهائى ندارند ، مادامى كه مقروضند بايد بسوزند و بسازند ، اگر احيانا فرار كنند به حكم قانون آنها را تسليم آن جهنم بهشت نمون ميكنند ، اين است كه در شهرهاى ديگر دلبر كم است ، لكن آزادند ، اين گونه ستمكارى منحصر بكانون آزادى است .
در برلن براى جلب مسافر دولت قدرى چشم برهم نهاده ، از جنس لطيف در بعضى قهوه - خانهها منتظر حريف نشستهاند .
در سفر اول ناصر الدين شاه بفرنگ ، در پاريس محلى بوده است موسوم به بال مبيل كه پدرم آنجا را بال مبال نام نهاده بود ، الاسماء تنزل من السماء .
انواع رسوم و آداب آميزش را در قبايل هرجا ، من در افكار امم و تحفهء مخبرى گفتهام ، موسى نكاح دختر را منع كرد ، اسلام مادر ، خواهر ، عمه ، خاله ، برادرزاده و خواهرزاده و منسوبان رضاعى را و اساس در منع ، سلامت نسل است و در حدود حفظ از امراض جسمانى و روحانى ، در مصر و عرب اشخاص را نسبت به مادر مىداند ، هارون به موسى يابن امى مىگويد .
خدن رسمى بوده است و هنوز هم در بعضى اقطار هست ، اسلام منع كرد .
قطعه
پسرى را پدر نصيحت كرد * كه ز زن ناگزير باشد مرد
دخترى جوى زبر و كدبانو * كه شود با تو يار و همزانو
چند دختر گرفت او به نظر * چونكه يكيك بگفتشان به پدر
گفت اين مر ترا بود خواهر * ديگرى را بجو از اين بگذر
شكوه آخر پسر بمادر كرد * تا نشاند ز خاطر او گرد
گفت هيچت مباد در دل غم * كه پسر نيستى تو او را هم
فردوسى
مگر در نهانى سخن ديگر است * پژوهنده را روى در مادر است
بايد فردا بكليسا برويم
در استاند با شمس الملك كنار دريا سير پرتو قمر ميكردم كه در آب چون مجره كهكشانى مواج ساخته بود ، ما شيفتهء آن تماشا كه ناگاه دو ستاره در حاشيهء خيابان بجلوه توامان ظهور كرد ، بمغناطيس عشوه ، حال غشوه در ما انداختند ، شمس الملك زبان نميدانست ، گفت چه باشد كه استفسارى از آهنگ ايشان بنمائى ، نزديك رفتيم ، دورى ننمودند ، در محفلى كه بود نشستيم و از هر در صحبت پيوستيم ، پاسى بظرافت گذشت ، رخصت غيبت خواستند ، گفتم مجلس گلشن است ، چهوقت رفتن است ، گفتند فردا روز راز و نياز است ، ميخواهيم زودتر بخوابيم و فردا بدرگاه چارهساز برويم ، گفتيم با اين سيره آن شعار را چه مناسبت است ، گفتند آزمودهايم هر يكشنبه كه بكليسا رفتهايم ، بصاحبخانه مقروض نماندهايم ، از ناصر الدين شاه است .
گر كنهكار نبودى بجهان روز جزا * از خداوند جهان لطف كريمانه نبود
بايد با همه نشست و از سر پندار برخاست تا بر همهء احوال وقوف يافت و حكومت بى جا نكرد .
مقام صالح و فاجر هنوز پيدا نيست .
يكى از دوستان كه منزلتش هست ، نقل كرد ، زنى معروفه وجهى معتد به من سپرد و يادداشتى گرفت ، پس از روزى چند آمد و وجه خود را خواست ، دادم و يادداشت نزد او ماند ، رفت ،