تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات و خطرات ( فارسى ) — صفحة 122

مساهمون:

ص١٢٢
اتابك در حاشيهء عريضهء من نوشت كه از جيره و عليق خودم محل اين تخفيف را مىدهم ، امير بهادر عريضه را بشاه رساند و دستخط صادر كرد ، در حقيقت پس از اين تخفيف من صاحب مزرعهء رزكان شدم ، قبلا از ماليات باقى ميآوردم ، در كارلسباد روزى باطاق شاه رفتم كه تعظيمى كرده باشم ، شاه مشغول نوشتن سطرى در زير عكس خودش بود . عكس بزرگ بود و آن سطر تقريبا شش گره طول داشت . بقلم جلى نوشته بودند ، با كرسى و تعليم ، حقيقت خوب نوشته بودند ربطى بدستخطهاى عادى نداشت . مرا خواستند ، فرمودند چطور نوشته‌ام ؟ عرض كردم اگر به چشم نديده بودم باور نميكردم ، دستخطى صادر فرمودند : « جناب اشرف اتابك اعظم چون مخبر السلطنه نوكر صديق ماست ، پدرش مخبر الدوله مرحوم و جدش رضا قليخان مرحوم للهء ما بود ، همهء آنها بصداقت و درستى خدمت كردند ، لهذا مخبر السلطنه را بيك قطعه نشان و حمايل اول خارجه مفتخر فرموديم ، 1320 در كارلسباد » من به نشان علاقه ندارم ، لكن اين دستخط يادگار است ، نشان و حمايل را مغرور ميرزا براى من آورد . در مراجعت در برلن اجازه خواستم پياده شدم ، از آشنايان قديم پسر دوم ديتريثى در برلن رئيس شعبهء جنايات نظميه است ، در خانهء پدرى منزل دارد ، پدرش هم حيات دارد ، به من اطاقى دادند كانه در منزل خودم هستم . نوشته‌اند ملا نصر الدين لاى اوراق كتابى جو گذارده بود و الاغى را به اين تدبير انس داده بود كه اوراق را با زبان رد كرده جو را مىخورد ، العهدة على الراوى ، بسيار طلاب كتاب را ميخوانند و بيش از الاغ استفاده نميكنند . براى خواب اطفال معروف است بچه‌اى ميگريست مادرش عاجز شد ، شوهرش گفت شرح لمعه را پيش چشمش نگاهدار خوابش ميبرد . در برلن معروف شد كه اسبى حساب ميداند با والتر ديتريثى رفتيم ببينيم ، مربى اسب از اسب پرسيد ، رفيق من كه ديروز اينجا بود اسمش چند حرف داشت ؟ هشت نوبت سم به زمين زد و قبلا اسم را بما گفته بود ، رزن باخ باز پرسيد پنج در پنج چند مىشود ؟ 25 بار سم به زمين زد ، چند روز بعد ماديانى را گفتند ؛ رفتيم ديديم و اقوى از آن اسب بود ، گفتيم خوب است از اين دو كره بگيرند البته حل معادلات هم خواهند كرد ، آنچه حدس زديم مربى اسب وضعيتى به خود ميگيرد كه تا آن وضعيت بجا است اسب سم به زمين مىزند .
هامش
بدون زحمت عايد مىشود و رزق يابوها معلوم است و بىدوندگى بدست مىآيد ، بالجمله پرستارى آن مزرعه بعهدهء من شد . شهريار بلوكى خرم و پرآب است ، در بهار آب از زمين ميجوشد و در مجارىئى كه سياه - آب ميگويند جارى است ، به همين جهت چمن و باطلاق زياد دارد و هوايش ناسازگار است . نشد كه من پانزده روز در رزكان بمانم و نوبه نكنم ، با اينكه صافى همراه و آب را صاف ميكردم در آب‌هاى اين بلوك جانورى است كه گپلك ميگويند ، در جگر گوسفند جا مىكند و گوسفند را از پا در مياورد ، آنكه گوسفند نگاه بدارد بايد قبل از پائيز بفروشد نوبتى بضرورت مدتى در رزكان توقف كرده بودم ، ريشم نزديك بيك قبضه رسيده بود ، چون برگشتم و به خدمت پدرم رفتم ، برخواسته مرا استقبال كردند و بوسيدند ، آن اوقات ريش مطلوب بود ، طبيعت خواسته است فرقى بين مرد و زن محسوب باشد ، حال مىخواهند ظاهرا هم بين مرد و زن امتيازى نباشد ، من از پنجاه سالگى تراشيدن ريش را موقوف كردم ، كارهاى ما حكايت بز پيش‌آهنگ و گله است ، و لو پيش‌آهنگ از پرتگاهى پرت شود گله دنبال او را ميگيرد .