تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات و اسناد حسين قلى خان نظام السلطنه مافي ( فارسى ) — صفحة 503

مساهمون:

ص٥٠٣
ورود ، به توسط شريف العلماء آمد خدمت شاهزاده شاهزاده هم التفاتى كرد . البته گويا الى حال وارد تهران شده است .

پيوست

يقين است كه الى حال نصير الملك وارد تهران شده است . شما به اين مرد عزيز بگوئيد : اى گل ! اين تازه‌خار خودت ، اول در پاى باغبان رفت « 78 » . آقاى من ! چهارده هزار و كسرى از ماليات و فروعات مرا نگه داشته ، مقدار گزافى هم جنس بده دارى . مثل حاجى نصر الله خان كسى ، تمام اصل و فرعش را پرداخت ، ملك فروخت و داد ؛ تو كه همه وقت بر ديگران و بر قشقائىها عموما انتظار داشتى و شكايت مىكردى و مرحوم حاجى نصير الملك وعده داد كه بيست هزار تومان مال تو را حاجى نصر الله خان خواهد خورد ، اين‌طور با من معامله كردى . تو با آن همه مهربانى و محبت ، مرا و خودت را مورد ملامت و شماتت تمام فارس ، خصوصا قوم و خويش و برادر خودت كردى . حيف نبود ؟ با اين حالت ، ديگران چه اعتمادى بر تو خواهند داشت و بعد از اين در دنيا چه قسم زندگانى و معاش خواهى كرد ؟ طلب من جائى نمىرود ؛ بعد از چهارسال ايلخانىها طلب مرا با منت دادند . اما دادن تا گرفتن تفاوت كلى دارد . باز اين فقرات را محض محبت و نصيحت است كه من مىنويسم ؛ هرطور خير و صلاح خود مىدانيد بكنيد ، مرا حرفى نيست . امروز كه يكشنبه پانزدهم است حضرت و الا به شكار رفت . مرا اذن داد براى روانه كردن اندرون بيايم منزل تا عصر باشم . اما چه منزلى ، مسلمان نشنود كافر نبيند « 79 » . از صبح الى حال كه چهار و نيم از دسته گذشته است ، اطراف اتاق به اين بزرگى را اهل عمامه و توقع گرفته‌اند و مرا محاصره كرده‌اند كه نمىگذارند كاغذهايم را تمام كنم . باز خدا پدر نواب محمد حسين ميرزا رئيس تلگراف را بيامرزد ، اصرار كرد كه تا دو ساعت ديگر بيشتر وقت براى كاغذ سفارشى نداريد . همچنين خبر داد كه حضرت و الا فرمانفرما « 80 » دامة شوكته نه روز قبل از نائين گذشته است . فورا تلگراف اظهار ارادت عرض كردم ، و اينك مراسله‌اى خدمتشان عرض كردم برسانيد . خدا كند كه آنقدر تشريف داشته باشند كه من وارد و از زيارتشان محظوظ شوم و رفع كسالت و ملالت يك‌سالهء فارس را از زيارت ايشان بكنم . آنكه ظن متأمن به يقين است ، اندرون روز سه‌شنبه و خودم روز پنج‌شنبه نوزدهم از اينجا حركت مىكنيم . يك روز توقف فين ، دو روز توقف قم ، حساب ورود را تقريبا
هامش
( 78 ) - كذا . ( 79 ) - مسلمان نشنود كافر نبيند . ( بگو تا آتش جانم نشيند . . . ) يك مصراع از سئوال و جواب شمر و يزيد در شبيه ورود به شام . ( 80 ) - مقصود عبد الحسين ميرزا فرمانفرما مىباشد .
خاطرات و اسناد حسين قلى خان نظام السلطنه مافي ( فارسى ) — صفحة 503 | حسين قلى خان نظام السلطنه مافى / معصومه مافى و منصوره اتحاديه و سيروس سعدونيان و حميد رام پيشه