تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات و اسناد حسين قلى خان نظام السلطنه مافي ( فارسى ) — صفحة 504

مساهمون:

ص٥٠٤
از روى اين حساب كنيد . صفدر ميرزاى همه چيز درست را حكم كردند كه حكما از شيراز بيرون بيايد . مىخواست بلكه بعد از من حاكم بهبهان شود . در ظاهر گفت با شما مىآيم ؛ تا سه روز قبل از حركت ، معلوم شد در باطن از عبد الله خان آبدارباشى خواهش كرده است كه او را به ركن الدوله بسپارد . چون خصوصيتى هم به قوام داشت ، به اين خيال افتاده بود . سه روز پيش از حركت تلگراف عبد الله خان رسيد . اين تلگراف كه رسيد ، بهانه كرد كه به واسطهء كسالت نمىتوانم بيايم . بعد ديگر فقرهء تلگراف بىپرده شد ، نتوانست مستور بدارد . تشريفات اين سفر حضرت و الا بىاندازه شد ، اگرچه در عمارات مرحوم مير منزل داريم ، ولى مرا از طلوع صبح تا غروب نمىگذارند منفك شوم . ناهار و ملزومات در همان اتاق خودشان ، حتى عصرانه مفصل تهيه شده است . در ضمن هم خيالات بلند باريك محرمانه اظهار شده كه نوشتنى نيست ، در حضرت معصومه بالمشافهه گفته مىشود . از آن دو وجود محترم اظهار تشكر و امتنان نوشته بوديد . بعد از فضل خداوند ، كار سهلى است ؛ خيال مىكنم ضرر معاملهء گندم را امسال هم برده‌ام يا صرف پول سياه را تحمل كرده‌ام . چيزى را كه ممكن باشد به ايثار مال تلافى كرد ، غصه ندارد . از خداوند عمر و فرصت بخواه . به حمد الله كه معلوم شد در دنيا آدم درست هم بهم مىرسد . اين معزولى يك فايده‌اش خصوصيت استاد با رفيق و آن ديگرى شد . شايد كه چه‌ها بينى خير تو در اين باشد « 81 » . در باب نصير الملك شرحى نوشته بودى ، تفصيل حالت او را سابق نوشته بودم . خيال اين دستگاه جديد دربارهء او چيز ديگر بود ؛ اولا سهمى از ارثيهء آن مرحوم بگيرد ؛ ثانيا به ادعاى قوام ، كرورات نقد و جواهر آن مرحوم را كه بعد از فوت از ميان برده است ، بگيرد . يك فقره هم ادعاى مال الاجارهء صاحب ديوان است كه او را از مأخذ پنج هزار و چهار صد تومان كه به قوام اجاره داده است ، از نصير الملك مطالبه مىكند . محرك هم حاجى فضلعلى خان است و حال آنكه به واسطهء ملخ‌خوارگى پيش هم عمل نداشته است . مطلب را دانست ، گفت ده هزار تومان را يك‌ساله در تهران خرج بكنم ، سال نو هم قطعا وضع‌ها بر هم مىخورد .
هامش
( 81 ) - كذا . صورت صحيح آن عبارتست از :غمناك نبايد بود از طعن حسود اى دل * شايد كه چو وابينى خير تو درين باشدر . ك . ديوان حافظ ( چاپ خانلرى . غزل 157 ، بيت 3 )