تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات و اسناد حسين قلى خان نظام السلطنه مافي ( فارسى ) — صفحة 469

مساهمون:

ص٤٦٩
او را بجا آورده بواسطهء فقره [ اى ] كه چندى قبل از آن رخ داده و مشار اليه احضار حضور شده بود . به هرصورت شكى و شبهه نيست كه عملجات كلانتر كه بايد مردم شهر را بشناسند ، بر آن‌ها لازم بود كه تحقيق حال او را بنمايند قبل از بردن او به چهار برج . و او را شناخته‌اند ، بعضى از سربازهاى چهار برج نيز او را شناخته و پيغام در بازار برده كه به فراشباشى باليوزگرى اطلاع داده شود از گرفتارى او . در اين صورت شكى در شناسائى او نبوده است . همان قدر كه مبناى جناب‌عالى چنان كه اظهار داشته‌اند بر تسهيل امور است ، دوستدار نيز مايل و راغب است كه موافقت نمايد در كليه روابط رسميه و غير رسميه . ولى به اعتقاد دوستدار محض اظهارى كه از جناب‌عالى بشد مشعر بر تأسف از اشتباهى كه واقع شده است از بعضى كارگزاران حكومت ، دليلى بود كافى بر آنكه جناب‌عالى مهيا مىباشند كه مصداق اظهارات ستوده خود را به فعل آورند و اين ماده نيز فورا صورت اختتام پذيرفت . ولى حال جاى تأسف است كه جناب‌عالى مناسب نديده‌اند كه اين مسئله را بدين نهج تصور فرمايند . زياده مصدع اوقات فرخنده ساعات شريف نگرديد . تحريرا فى دويم شهر محرم الحرام سنه 1309 .

پيوست اول

سواد تقرير عباس ، طباخ عاليجاه محمدت همراه مستر لوكن صاحب نايب و ويس قونسول باليوزگرى . من در خانه‌اى نشسته‌ام كه آن خانه مال حاجى على اكبر و حاجى ابو القاسم است . سه اطاق دارد . يكى من با عيالم و يكى حسين چاهى فروش با زن و يك طفل و يك اطاق ديگر رسول پدرزن حسين با دو دختر و يك پسر منزل داريم . چندى قبل عيال حسين با عيال من دعوائى كرد . عيال من رفت به خانهء مادر خود . من پيروى اين دعوا نكردم . چند روز بعد عبد الله نام خالوى مادر من رفت از حسين جو بخرد ، گفتگوئى باهم كردند . حسين بناى فحش دادن گذاشت به خالوى من . چون خالوى من داغ ديده بود ، رفت به كلانتر عارض شد . كلانتر فرستاد حسين را بردند ، چند توى سرى به او زد . خالوى من رفت كازران ، ولى حسين كينهء مرا بواسطهء خالوى من در دل گرفت . تا پريشب كه من خوابيده بودم ، صبح زودى حسين آمد بالاى سر من و مرا صدا زد كه ، برخيز احمد آدم صاحب آمده است ، ببين چكار دارد . من متحمل نشدم ، چون بىموقع بود و چشمم هم درد مىكرد باز خوابيدم . ثانيا به اصرار مرا بيدار كرد . من برخاستم ، آمدم درب خانه ، ديدم غلام آدم كلانتر است . گفت بيا كلانتر تو را مىخواهد . من آمدم نزد كلانتر ، به من گفت كه ، چرا رفته‌اى بالاى سر زن مردم . گفتم چنين امرى واقع نشده ، كذب است . كلانتر مرا همراه غلام نزد نايب الحكومه فرستاد . من همراه او رفتم ، چرا كه نايب الحكومه مرا مىشناخت كه من آدم صاحب هستم . وقتى كه آنجا رفتم ، نايب الحكومه هم همين سئوال كرد . من هم همان جواب