دادم . به من گفت برو پائين تا وقتى كه ترا بخوانند . مرا آوردند پائين ، زنجير كردند ، تا وقتى كه حسين آمد نزد نايب الحكومه و به مشتبهكارى آنچه بايد بگويد گفت .
نايب الحكومه دو دفعه مرا طلبيد و گفت حسين اينطور مىگويد ، خود ضعيفه نيز اقرار مىكند . من گفتم معلوم است ، زن زن اوست ، البته در حق او شهادت خواهد داد . بعد معلوم شد كه حسين به زنش گفته بود كه اگر نيامدى چنين چيزى اقرار بكنى ، ترا طلاق خواهم گفت . بعد از آن باز مرا پايين فرستادند كه باش تا عصرى كه آقا بيايد ، به آقا عرض بكنيم . من تعجب كردم كه با وجود شناختن نايب الحكومه مرا و محقق نشدن اين مطلب ، چگونه مرا نگاه داشت . و حالآنكه فراشها همه مرا مىشناختند كه آدم صاحب هستم . لهذا مرا آوردند در حبسخانه زنجير كردند ، تا آنكه ، از قرارى كه شنيدم چون مادرم مأيوس شد و از صاحب خبرى نشد ، بناى گريه و زارى گذاشت . عصرى كه سرتيپ به چهار برج مىرفت ، صدا شنيد . فرستاد تحقيق كردند . مادرم وقايع را عرض كرد . سرتيپ دلدارى مادرم داد كه ، من او را مرخص مىكنم . وقتى كه از چهار برج برگشت و مرا همراه نياورده بود ، مادرم يادآورى او كرد . گفت فراموش كرده بودم . لهذا رقعه نوشت ، به وكيلباشى داد آوردند ، مرا مرخص كردند . وقتى كه خواستند مرا بياورند ، كلانتر به من گفت پنج تومان بايد بدهى . بعد گفت يك تومان به تو بخشيدم ، چهار تومان بده . من گفتم چيزى ندارم . وقتى كه آمدم نزد سرتيپ ، سرتيپ به كلانتر گفت از اين پسره چيزى نگير ، جريمهء او را به من ببخش . گفت به چشم و رفت .
من در وقت پايين آمدن ، در منزل سرتيپ ، بواسطهء شدت گرماى حبسخانه حالتى بودم كه چيزى نمىفهميدم و چشمم درست نمىديد و درد هم مىكرد . از پله افتادم ، دستم در رفت . رفتم كه دستم را جا بيندازم . از آن جهت شب نتوانستم خدمت صاحب برسم ، حالا آمدم كه وقايع را عرض كنم . اين نسبتى كه به من مىدهند دروغ است و به هيچ وجه اصلى ندارد . تحريرا فى 9 شهر ذيحجه الحرام 1308 .
پيوست دوم
تقرير عباس ، طباخ عاليجاه مستر لوكن صاحب ويس قنسول
چندى قبل ميان من و عيالم را نزاعى انداخته بودند . تقى نام كه خالوى عيال من است آمد كه ميان مرا گرفت كه بيا زوجهء خود را طلاق بده يا بيا برويم مرافعه . من چون نوكر و شغل من طباخى است ، نمىتوانستم از خدمت خود منفك شوم . لهذا از صاحب اذن گرفته ، رفتم وكيلى معين كردم كه با او به مرافعه برود . بعد از رفتن به مرافعه ، دو دفعه آمد كه وكيل قبول ندارم ، خودت بيا . گفتم نمىتوانم بيايم . گفت حالا معلوم تو خواهم كرد . رفت به چهار برج ، بعد از ساعتى آمد و مرا طلب كرد .
من باز اذن از صاحب گرفته ، بيرون از خانه آمدم . ديدم فراشى كه اسم او على اكبر است همراه خود آورده كه مرا ببرد خدمت نايب الحكومه . احمد آدم صاحب حاضر بود ،