ايل بناى كوچيدن به طرف عربستان گذاشت . معمول اينست كه طايفهء بيرانوندو حسنوند ، بايد از تنگ زاهد عبور كنند . در اين موقع اردوئى تشكيل مىشود كه جلوى راه را بگيرند و تتمهء ماليات را بپردازند . اين دو طايفه چون در اطراف بروجرد زياد شرارت و غارت كرده بودند و مجير السلطنه هم استعدادى نداشت ، صدر اعظم كه ميزان حالات سرحدات را در دست داشت ، به تهديدات و اخبار تلگرافى فرستادن توپخانه و فوج و سوار ، مجير السلطنه را قوىدل كرده بود كه با بيست نفر نوكر شخصى ، قريب يك ماه با اين طوايف زدوخورد مىكرد . اين طوايف خائف بودند و از ماليات هم مبلغى باقى داشتند . من محسن خان سرتيپ فوج زرندى را با دو عراده توپ ، در تنگ زاهد تشكيل اردو كرده بودم . خان سردار اكرم كه سربازى نداشت ؛ به علت آنكه به هزار زحمت و تغير و سختى كه با او كردم و صد و پنجاه سرباز با طاهر خان بنى عم خودش را كه آدم كافى عاقلى است ، روانهء عربستان كردم ، سردار ماند و دوسه چاتمهء قراول . بارى ، يك وقت براى ما محسن خان خبر فرستاد كه ، بيرانوند مىخواهد به هيأت اجتماع كوچ كند و از تنگ زاهد بگذرد . محسن خان هم سوارى به تعجيل فرستاد به خرمآباد ، ما را خبر كردند . استعداد من هم فقط سى سوار بختيارى و نوكرهاى شخصى بود . مجير السلطنه سوار شد با لطفعلى خان پسر حاجى امام قلى خان و به همه جهت بيست سوار همراه آنها رفت . رسيدند به فوج ، ديدند فوج هم فقط درصدد حفظ خودشان است . تا خواستند توپ را حركت بدهند ، جلوى ايل از تنگ عبور كرده بود . رسيدند و جلوگيرى كردند .
آنها تفنگچى را به بند طرف شرقى تنگ با تفنگ مارتينى و ورندل و موزر گذاشته بودند .
مال و حشم و بنه را در چاله راه از خط تنگ عبور مىدادند . جنگ در پيوست . سردار را هم خبر كرده بودم . سه نفر از سوار بختيارى و يك نفر نوكر مجير السلطنه مقتول شد .
از حضرات بيرانوند ، از زن و مرد ، يازده نفر را كشته و به قدر چهار هزار گوسفند و قريب هفتصد سر الاغ و گاو را برگردانيده آوردند . وقت مغرب شد . آنوقت كه مراجعت مىكردند ، جناب سردار در يك ميدانى خرمآباد به آنها رسيد . حضرات آمدند . به لطفعلى خان يك سردارى ترمه خلعت دادم . خبر رسيد كه ، بيرانوند رفته در دو فرسخى توقف كردهاند . عبد الله خان سردار به خيال تلافى ديروز كه اظهار جلادتى بكند ، اصرار كرد كه ، توپ ته پر را با صد نفر سرباز زبدهء داوطلب برمىداريم ، مجير السلطنه هم با لطفعلى خان و سوار بختيارى و نوكرهاى شخصى بيايند برويم ، تنبيه كاملى از اين طايفه بشود . من هم اذن دادم . سوار شدند رفتند . توپ را بالاى بلندى در مقابل طايفهء بيرانوند بردند .
مجير السلطنه و سوار بختيارى و نوكرهاى شخصى خودش ، رو به طرف جمعيت آنها سواره حركت كرده بودند . آنها هم قريب سيصد نفر تفنگچى با تفنگهاى ورندل و مكنزى ، در دامن كوه سنگرى بسته بودند . قريب سى چهل سوار هم براى زدوخورد با سوار اينها جلو آمده بودند . سربازها هم بالاى تپه پهلوى توپ بودند ؛ همينقدر كه بناى شليك از طرفين شده بود ، دو تير توپ هم به سنگرهاى آنها انداخته بودند . حبيب الله خان سلطان توپخانهء اطريشى ، جلادت كرده بود . عبد الله خان خودش و سربازش از بالاى تپه پائين آمده بودند . در آن روز سه گلوله به اسب و تكلتوى زين مجير السلطنه خورده ، ولى
خاطرات و اسناد حسين قلى خان نظام السلطنه مافي ( فارسى ) — صفحة 219
مساهمون: حسين قلى خان نظام السلطنه مافى
ص٢١٩