مقابل آنجا را كه ملك آقا محمد ابراهيم تاجر كاشى بود ، رهن كرده بودم . عيال بزرگم كه چند منزل از جلو آمده بود ، در خانهء شهرى خودم كه از فرمانفرما خريده بودم ، منزل داشت . ولى والدهء حسين و خودم ، در باغ آقا محمد ابراهيم منزل كرديم .
ساعت ورود ، صدر اعظم بىاعتنائى كرد . رفتم بالاخانهء منزل امين الملك ؛ آنجا هم حاجى امين السلطان اظهار كرد كه ، پول حوالهء مرا ندادى به عذر آنكه باقى ندارى ، الحمد الله معزول شدى . بعد صدر اعظم برخاست و در جلوى عمارت مشغول بازى شير و خط شد ؛ چنانكه مرسوم است اطفال پول را به هوا مىاندازند و مىگويند شير يا خط ، مطابق كه شد ، بردوباخت مىشود . من هم رفتم منزل خودم .
دستهبندى عليه صدر اعظم
بعد از ورود من ، معلوم شد كه جمعى متفق شده و بر ضد صدر اعظم قسم خوردهاند كه با هم متحد باشند . مؤسس اين اجتماع ، مهدى خان آجودان مخصوص پسر فرخ خان امين الدوله بود . اول لازم است مقدمتا دانسته شود كه چون ميرزا على اصغر خان در ابتداى نوكرى كه پدرش آبدارباشى بود ، منصب پيشخدمتى داشت ، با اولاد امين الدوله و پسرهاى ميرزا هاشم خان امين خلوت ، همقطار و رفيق بود ؛ ولى در حيات پدرش چندان نمىتوانست گرم بگيرد . بعد كه پدرش امين السلطان صاحب ادارات خزانه و غيره و غيره شد ، او صاحب جمع بود و بعد به مقام تحويلدارى نظام و سرتيپى فوج سواد كوهى كه قراول مخصوص بودند رسيد . در سفر خراسان دوم ناصر الدين شاه كه پدرش ناخوش بود ، رياست اردو را با ادارات پدرش به او واگذاشتند و لقب امين الملكى بهم رساند . پدرش را با حكيمباشى طولوزن ، از راه مستقيم خراسان فرستادند . خودش از راه فيروزكوه و بجنورد ، با اردو رفت . خبر فوت پدرش ، در اردو به شاه رسيد و همان شب تمام ادارات پدرش را به او دادند با لقب امين السلطانى و لقب امين الملكى را به آقا محمد اسماعيل برادرش كه رئيس خزانه بود ، مرحمت كردند .
صدر اعظم و كاشىها
رفته رفته خصوصيت با جماعت كاشى بلامانع شد . تا سفر دوم فرنگستان كه بناى استعمال مشروبات را گذاشت . بعد از مراجعت از فرنگستان ، اوايل در پرده و بعد از سفر سوم شاه ، ديگر كار مداومت مسكرات و عياشى و الواطى او ، به اغواى كاشىها بالا گرفت كه در سفر و حضر ، از اول شب تا ساعت هفت و هشت ، اين اشخاص حضور داشتند و كار به مى و معشوق و مطرب منحصر شد ، و شاه شهيد متحمل بود . كاشىها در ازاء اين منادمت ، كارهاى بزرگ مىخواستند . چون از عقايد آنها كاملا مطلع بود ، به طفره مىگذشت ؛ جز با غلامحسين خان امين خلوت كه كاغذ خوانى و جواب عرايض با او بود ، به واسطهء آنكه مىدانست جوانى بىداعيه و عياش بىعمق و عقل معاش است . بعد از مدتى