در آنجا سكنى دارند و والدهء يكى از سلاطين آل عثمان آن را بنا نهاده و معروف به نام او گشته ) . حسب الفرموده رفقا اطاعت نموده ، چند نفر حمال صدا كرده و اشياء خودمانرا بر دوش آنها گذارده به راهنمايى حمالها طريق خان والده را پيش گرفتيم .
هنگام عبور از جسر يا پل روى به سفر كه به اسلامبول مىرود ( شهر اسلامبول به دو قسمت تقسيم شده قسمتى به طرف اراضى اروپا ساخته شده و قسمتى در خاك آسياى صغير كه قديمى است و محله و كاروانسراى خان والده در اسلامبول قديمى است .
قسمت اروپايى را فرنگيان پرا « 1 » و به زبان تركى عثمانى باى اگلو « 2 » نامند ) رفقا با يكديگر به زبان فارسى تكلم مىنمودند . در وسط پل شخصى بر ما برخورد و از ما سؤال نمود كه شما ايرانى هستيد . بنده جواب گفتم بلى . گفت به نظرم مىآيد كه از شاگردان ايرانى محصل فرنگستان بوده باشيد ؟ جواب گفتم شما از كجا مىدانيد ؟
گفت بيچارهها زحمت مفتى كشيدهايد و زحمات شما به هدر خواهد رفت !
بنده وقتى صحبت مىكرد اگرچه كلاه فينه عثمانى در سر داشت در چهرهء ايشان دقيق گشتم و به نظرم خيلى آشنا آمد . گفتم من شما را در جايى مكرر ديدهام و فراموش كردهام . خوب است خود شما آشنايى بدهيد . گفت شما پسر كى هستيد بگوييد تا من هم بگويم كى هستم ؟ گفتم من پسر مرحوم ميرزا رضا قلى خان نايب وزارت امور خارجهء ايران هستم . گفت تو مرا در خانهء پدر مرحومت ديدهاى . چون سوار اسب بود تند كرد و ديگر حرفى نگفت . بنده از اين ملاقات خيلى تعجب كردم كه اين شخص عثمانى چگونه فارسى را سليس حرف مىزد .
پدر من در تهران با عثمانيها مراودهاى نداشت . در اين موقع باز بايد به حاشيه بروم .
اولا چون صحبت از قشرى بودن ( تعصب شديد مسلمان شيعه ) حاجى ملا - حسين جدم ( پدر مادر مرحومم ) كه در همدان رئيس روحانيون و مرد روحانى متنفذى بود به ميان آمد ، چنان كه در اول اين سرگذشت گفته شد نسبت به فيلسوف بزرگ ايرانى ملاى روم در منبر وعظ اطالهء لسان نمود كه طرف تعرض پدرم گشته بود . بعدها پسر ارشد خودش را به واسطهء ارادت به عرفا از خانهاش طرد نموده بود
هامش
( 1 ) -Pera( 2 ) -Bey - Oglu