خان معير الممالك پسر نمود و چون او پول موجود نداشت تمام مبلغ را الماس و برليان سوار نشده به اصطلاح بارخانه دست نخورده ، بهقرار قيراطى پانزده تومان حراج نمود و طلب مسيو رمن را پرداخت كه امروز آن لباس و برليانها در طهران قيراطى يكصد و پنجاه تومان بهدست نيايد . اين بود مكنت معير الممالك .
اما لباسى كه در بر داشت ، واقعا چربى يقه تا به كمر سردارى رسيده بود . اما گل الماس كمرش پنجاه هزار تومان ارزش داشت !
اين دولت و ثروت سرشار به پسر ارشدش دوست محمد خان معير رسيد و مدت چهل سال چنان اين مكنت هنگفت را تلف كرد كه در شهر ادسا از ندارى و بىپولى و بىچيزى مرد و پسرش از قسمت اراضى باغ و خانهاش زندگى مىنمايد ، جل الخالق ( به قدرت تو شكر ) .
تُعِزُّ مَنْ تَشاءُ وَ تُذِلُّ مَنْ تَشاءُ .
بههرحال داخل مطلب و دنبالهء سرگذشت خودمان بشويم . كاغذ حضرت وزير را گرفته ، شب بود كه به خدمت خان معير بزرگ رسيدم و رقعه را تقديم كردم .
آن مرحوم پس از قرائت ، آقا محمد على نام صراف خزانه را كه روزها در ضرابخانه مىنشست و هرچه ضرب پول مىشد مأخوذ مىداشت صدا زده امر نمود كه همان شب ششصد اشرفى به من كارسازى دارد .
مشار اليه مرحوم پس از اصغاء فرمايش ، محرمانه به من گفت كه فردا بروم ضرابخانه و وجه را دريافت دارم .
بنده به او گفتم كه فردا قبل از طلوع آفتاب من بايد به اتفاق مهندسين فرنگى از اين شهر خارج بشوم و امكان ندارد كه بتوانم تأمل كنم ولى او از دادن پول تحاشى و وعدهء فردا مىداد . بنده مجبورا مراتب تحاشى آقا محمد على از اداى وجه و موكول به فردا داشتن را به خدمت خان معير معروض داشت .
اينبار معظم له متغيرا به آقا محمد على امر داد كه حتما پول را به من بدهد .
آقا محمد على نسبت به من اطالهء لسان نمود و باز وعدهء فردا داد و بنده بهجاى جواب ناسزاى او سرى به گوش او گذارده بطور نجوى فحش عرضى و ناموسى به او دادم و گفتم كه امشب تا پول نگيرم از اينجا نخواهم رفت .
آقا محمد على با استظهار اينكه عيالش در اندرون پيش حرم خان معير شخصيتى