بودم كه راحت كنم . شنيدم كه رفيق مسيو دولرمان محرمانه به او مىگفت كه بايد با اين ايرانى در يك اطاق و غرفه منزل كرد و قرارنامهء راهآهن را از او ربود و از راه معمول هم نبايد رفت . اول برويم به پطرزبورغ و از آنجا از درياى بالتيك به خاك انگليس وارد شويم .
بنده ديدم كه از چنگال آقا محمد على خارج شدهام ، اما با اين خيال و نيرنگ رفقاى همسفر چه بكنم .
همانشب اول پراخود در آن اطاق كشتى كه تنها بودم تدبيرى كه انديشيدم اين بود كه قرارنامه را از بقچه كه در خورجين سفرى داشتم بيرون آورده در دستمالى پيچيده و در ميان آستر و رويهء پشت جليقه پنهان كرده بدوزم و همين كار را اجرا داشتم و هيچوقت در تمام ايام مسافرت جليقه را از بدن خارج نداشتم . حتى به شهرهاى مختلف كه در سر راه عبور مىكرديم به حمام هم نرفتم و رفقا اقلا صد بار قفل خورجين مرا گشوده در جستجوى قرارنامه برآمده و نيافته بودند . ( اين اصرار در ربودن قرارنامه به وسيلهء اين آقايان همسفر براى اين بود كه پس از دزديدن ، آن را به قيمتى در بورس لندن به فروش رسانده و دخلى ببرند . )
هروقت از قرارنامه صحبت به ميان مىآمد به حضرات مىگفتم كه من قرارنامه را از ترس اينكه مبادا در عرض راه اتفاقى بيفتد چه غرق بشويم و يا حريقى واقع شود و يا دزدى خورجين مرا سرقت كند در اول خاك روسيه با پست به لندن فرستادهام كه در سفارت ايران تا ورود ما بماند . باوجود اين رفقاى فرانسوى باور نمىكردند و در كمين بودند كه آن را بهدست آرند . چنان كه در مسكو يك شب و در پطرزبورغ چند شب مانديم و هرشب به گشت و تفرج مىرفتيم . يكى از اين رفقا به بهانهاى به منزل مىآمد و اسباب و خورجين مرا كاوش مىنمود و چيزى نمىيافت .
بالاخره از پطرزبورغ كه كشتى براى شهر لوبك « 1 » كه شهر آزاد و در آخر نقطهء مملكت آلمان به طرف شمال واقع است گرفتيم . در لوبك براى تماشاى شهر مانديم . شهر لوبك يكى از شهرهاى بسيار قديمى اروپا و در پايه شبهجزيره دانمارك واقع است . ( دانمارك يكى از ممالك اسكانديناو است . شبهجزيره سوئد و نروژ و
هامش
( 1 ) -Lubeckبندريست در شمال آلمان غربى نزديك هامبورگ در 15 كيلومترى درياى بالتيك