مرحوم فريدون بيگى دائى سپرد . خانه هم اختيارش [ را ] بكلّى به ملك نسا كه دايهء مرحوم ميرزا محمّد شريف و هر دو همشيره بود سپرد .
للهء من درين موقع لله مصطفى پيرمرد با ذوقى بود ، ريش سفيد بلند و پهنى داشت . زنش هم دايهء من بوده ، با عمو نامدار كه تحويلدار نان و گندم و جو و حبوبات بود ، با لله رحمن كه يك نفر پيرمرد پست قدى بود [ و ] زنش دايهء مرحوم ميرزا شفيع بود ، در اطاق مكتبخانهء من شبها محض حفظ خانه مىخوابيدند . يك نفر از كنيزهاى مادرم پرى اسم داشت مواظب شستوشوى رخت و رفتوروى منزل من بود . روزها در مكتب نزد مرحوم شيخ حسن فارسى ناقصى مىخواندم و عصرها گاهى به خانهء همشيرهها يا خانهء فريدون بيگ دائى ، لله مصطفى مرا مىبرد و از نوكرهاى مرحوم ديوان بيگى هركس حاضر بود همراه من مىآمد .
سال 1288
ملك نسا و راه مداخل
چنانچه نوشتم ملك نساى دايه [ كه ] تصرّف و تسلّط تمام در خانهء ما پيدا كرده بود سه پسر داشت ، يكى ابو المحمّد و ديگرى ملك محمّد آبدار مرحوم ديوان بيگى و ديگرى محمّد رضا نوكر و هممكتب من بود . [ 20 ب ] اين دايه به خط مداخل افتاده مانعى هم براى پيشرفت مقصود او نبود . هرچه مىخواست مىگفت و مىكرد . ميرزا معروف كه از نوكرهاى خوب مرحوم پدرم بود خط و سوادى داشت ، هرچه لوازم خانه بود به تصويب ملك نسا مىنوشت و مهر مرا به آن نوشته و قبض مىزدند و به مهر من تقريبا روزى ده دوازده تومان دادوستد مىكردند . مثلا درين سال قحطى كه نان يك من چهار قران بود و گير كسى نمىآمد ، به مهر من روزى بيست و دو من نان به خبّاز خودمان حواله مىدادند . اين خباز گندمى [ را ] كه از املاك ما مىآوردند تحويل مىگرفت و روزى بيست الى سى من نان مىداد و چندين نفر طلبه علاوه بر نوكرها و دايهها و مستخدمين خانه ازين نان هرروز جيره مىگرفتند ، و لوازم بزازى و بقّالى و غيره همه را دايه به ميل خود مىداد ميرزا معروف قبض مىنوشت و مهر را مىزد ، و روزى دو سه شاهى اگر به من مىداد خيلى منّت مىگذاشت . چند سال بهاين ترتيب بود . شنيدم ابو المحمّد پسرش از اين مايه چهل هزار تومان مكنت بههم بست .