تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات ديوان بيگى ( فارسى ) — صفحة 262

مساهمون:

ص٢٦٢
رفتى و بهشتى * ديدى كه چطور شد قسمت همه شب نان تهى شد فقرا را * تا مرفق او غرق خورش توى پلو شد آن خواجهء دارا * ديدى كه چطور شد بهر تك و تل گرد جهان بس كه دويدى * خود خانه و ته خانه به يكباره چپو شد بس كفش دريدى * ديدى كه چطور شد در گوش تو اينها همه تل توته متل بو * عمرت همه در لهو لعب زيپل زيپو شد هىهى گل خوشبو * ديدى كه چطور شد بس خاك شده آدم و آدم شده از خاك * بس نو كه شده كهنه و بس كهنه كه نو شد اين گردش افلاك * ديدى كه چطور شد دنيا نبود منزل و مأواى غنودن * برخيز ازين دار فنا وقت درو شد نى قابل بودن * ديدى كه چطور شد اى « شمس » بهل پوست مزن دست به آن مغز * گفت من و گوش كر و هوش تو ولو شد پنديست بسى مغز * ديدى كه چطور شد

- 49 - [ دو بيتى ]

هو
اى آنكه سپهر را پر از ابر كنى * ايجاد يهود و كافر و گبر كنى كردند خراب خانه‌ات را از ظلم * اى خانه خراب تا به كى صبر كنى
شب 27 شوال 1328

- 50 - [ نقل گفته‌هاى گيوم و ناپلئون ]

گليوم امپراطور آلمان گفته : بايد با خوارى مماشات كرد و آميزش نمود و به فروتنى خو گرفت . ناپلئون اول گفته : هرچه سرنوشت قضاست تغيير و تبديل نتوان داد و شمارهء ايام زندگانى ما معين است .