تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات ديوان بيگى ( فارسى ) — صفحة 249

مساهمون:

ص٢٤٩
ز گل گر مدعا رنگ است آن رخسار هم دارد * غرض از مى اگر مستى است چشم يار هم دارد نمىدانم چرا گردون به كام ما نمىگردد * اگر عيبم پريشانى است زلف يار ( كذا ) هم دارد
يوم جمعه بيست و پنجم شهر جمادى الاولى 1318

- 22 - [ دو بيت شعر از سعدى ]

سعدى عليه الرحمه
بهائم خموشند و گويا بشر * زبان بسته بهتر كه گويا به شرّ چه مردى كند در صف كارزار * چو دستش تهى باشد و كارزار
شب جمعه 2 حوت و 14 ربيع الاول 1331

- 23 - [ شعرهائى از فصيح السلطنهء دزفولى ]

آقا سيد باقر دزفولى
چو زلف خود پريشان كرد حالم بچه ترسائى * گرفتارم به زنجير خم زلف چليپائى من و قمرى بلند و پست مىناليم اما او * به روى شاخ سرو و من به پاى سرو بالائى دلم را برد و با هركس كه گفتم راز دل گفتا * مخور غم آنكه دل برده ز تو باشد دل‌آرائى اشارت كرد از مژگان به خونريزى من و آنگه * ز شمشير دو ابرو بهر قلبم ساخت ايمائى كنم پامال خون خود به محشر هركه آن دلبر * درين نشئه پس از قتلم زند بر من سرپائى
شب نوزدهم ذيحجة الحرام 1317 در نهايت تفكر

- 24 - [ سه بيت شعر ]

هو
عاقل آنست كه هرگز نكند ميل سه كار * تا همه عمر وجودش به سلامت باشد زن نگيرد اگرش دختر قيصر بدهند * قرض نستاند اگر وعده قيامت باشد نرود بر در ارباب كرم بهر طمع * گر همه حاتم‌طائى به كرامت باشد
در شب جمعه 18 شهر جمادى الاولى 1318